دفتر شعر
۲۸۴ شعر در این دفتر
بر آستان بنشین گر بخانه راهی نیستکجا روی که جز این آستان پناهی نیست
در دلم جلوه نما یا شمری فرسنگ استپیش یک جلوه ی تو عرصه ی عالم تنگ است
فرخنده پیکریست که سر در هوای تستفرخنده تر سریست که بر خاکپای تست
تنها نه من که چشم جهانی به روی تستروی نیاز خلق ز هرسو به سوی تست
صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید استساقی قد و شاهد می و نی ناله کشیدهست
دلگشا بی یار زندان بلاستهر کجا یار است آنجا دلگشاست
کشور دل از جهانی دیگر استاین زمین را آسمانی دیگر است
بیا که نوبت مستی عشق و شرب مدام استاز آتشی نه زآبی که در صراحی و جام است
سرتاسر عالم به تن امروز سری نیستکز خاک در شاه جهانش اثری نیست
هر کرا دل، دلبری را منزل استآنکه بی دلبر بماند بی دل است
در عشق هیچ مرحله جای درنگ نیستبشتاب زانکه عرصه ی امید تنگ نیست
قرارگاه جهان بر مدار تقدیر استعجب زخواجه که درگیر و دار تدبیر است
بهر جا بنگرم بالا و گرپستنبینم در دو عالم جز یکی هست
زنده بی عشق کسی در همه ی عالم نیستوانکه بی عشق بماند نفسی آدم نیست
گرچه ما را پای تا سرجرم و سر تا پا خطاستخواجه دید آنگه خرید، ار عیب ها پوشد رواست
حاصل هر دو جهان خوشه ای از خرمن ماستساحت کون و مکان گوشه ای از مسکن ماست
روز طرب و خرمی دولت و دین استدوران زمان شاد به دارای زمین است
این سرما و آن خم زنجیر اوستمیبرد تا هر کجا تقدیر اوست
غم به جایی فکند رخت که غمخواری هستای خوش آنجا که نه یاری نه پرستاری هست
شمشیر بدست آمد سر مست زجام استبادا بحلش خون من ار باده حرام است
از خواجگان کرامت و از بندگان خطاستآنجا که فضل تست چه باک از گناه ماست
فصل گل است و موسم دیوان و گاه نیستجز صحن باغ در خور اورنگ شاه نیست
مهی امشب مگر در خانهٔ ماستکه عالم روشن از کاشانهٔ ماست
راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس استخیمه بیرون زدن از کون و مکانم هوس است