دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
غم تو تا نفس باقیست با من هر نفس بادابه جز روی گلت دیگر به چشمم خار و خس بادا!
ز عارض برقع افکندی کشودی روی زیبا راز برق رخ زدی آتش بساط خرمن ما را
حضور خویش خواهی جبر ما راتو مغروری به حسن ای بیمدارا!
اگر به گوشه چشمی نظر کنی ما رابه یک نگاه کنی صید خویش دلها را!
ماه من هرگه کشاید طره لبلاب رامیبرد از جعد هر زن گوش آب و تاب را
نزهت کویت برد رونق گلزار راشهره حسنت درد پرده اسرار را
شوخ من هرگه کشاید طره چون قیر رامیکند شیرازه دامان گل زنجیر را!
دارم هوای عشق تو عمریست بر سرابهر خدا ز راه وفا هیچ نگذرا!
اگر اینست تندی توسن جولان شتابش راغبار خاک شو تا وارسی بوس رکابش را!
اگر اینست اکنون قدر رفعت آشنایش راز چرخ آید به شاگردی مسیحا پاسبانش را!
نباشد التفاتی با من اکنون تیغ قاتل راکه سازد ناخدا در موج خونم مطلب دل را!
گر به عرض آرد تمنا حسرت ناکام راشوخی مطلب شود خمیازه موج جام را
گر قضا با من نویسد محنت ایام راالتیام زخم سازم پنجه ضرغام را
هرکه را باشد نظر ترک قباپوش مراآفرین گوید تحمل کردن هوش مرا!
بس که شهد مدعا حال نشد کام مراکردهاند از سنگ نومیدی مگر جام مرا؟!
تا عروج باده زد دستی گریبان مراموج می شیرازه خواهد گشت دامان مرا
تا قضا کردست در قصر بلا بانی مراچون حبابم نیست غم از خانه ویرانی مرا
اینست اگر ساز بم و زیر جهان رابیپرده مکن نغمه مضراب زمان را!
اگر هوشم کند چون شانه در زلفش شبیخون رابه یک مو بسته گردم سرنوشت بخت واژون را
آفرین شست خدنگ چشم زهگیر تو راکز دو صد دل بگذراند ناوک تیر تو را!
عرض حاجت میکند دل خسرو ناز تو را،نیست قانون محبت پرده ساز تو را!
هرکه نوشد از قضا گر جام مشحون تو رامیکند درس ادب نیرنگ افسون تو را
تا به اوج دلبری زد اخترش دنباله راماه در آغوش خود گم کرد خط هاله را
هرکه در دشت جنون بیند من دیوانه راکی شود مانند مجنون آشنا بیگانه را؟!