دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
تا ز عکس خویش کردی سرفراز آیینه راباشد اندر روی تو روی نیاز آیینه را
برد زلفش گرو از مشکلم آسانی راکرد نقشی به دلم خط پریشانی را
نباشد ذوق راحت کام ارباب معانی راکه سازد چرخ صرف سفله شهد مهربانی را
ندارد میل الفت وضع آزادیپسند مابود چون سرو عریانی به بر ما را پرند ما
بس که در کوه بلا همسنگ فرهادیم ماشیشه جمعیت خیل پریزادیم ما!
از هجوم اشک بر دریا گذر داریم ماریشه نخل امید از چشم تر داریم ما
تا به رخسار چو ماه او نظر داریم مایک جهان آیینه از جوهر به بر داریم ما!
قامتی در زیر بار عشق خم داریم مانغمهای از ساز دل بی زیر و بم داریم ما
بس که چون عنقا ز خاطرها فراموشیم ماگر جهان از ما نپوشد چشم میپوشیم ما!
هر کرا باشد گذر بر کلبه احزان مانشکند جز قرص مه نانی دگر از خوان ما
چون نی گرفته ملک جهان را فغان مانبود به غیر ناله متاع دکان ما
هرکه آمد به سوی خانه ماخواند شهبیت آستانه ما
هر کس که رخ تو دید جاناعاشق به تو گشت آن زمانا
ای ز موج طلعتت نظاره در گردابهاحیرت آیینه باشد شوخی سیمابها!
گر خرامد آن پریرو جانب گلزارهاشور محشر میشود در کوچه و بازارها
عمرها شد میزنم در راه عشقش گامهارفتن رنگ است از ما بستن احرامها
اگر اینست با خوبان عالم آشناییهاتوان کردن چو نی فریاد از دست جداییها
ز خود بسیار دور افتادم از معنی قرینیهامرا سرمشق حیرانیست اکنون موی چینیها
ای بهار ناز بهر زینت گلها بیا!سیر دریا آرزو داری به چشم ما بیا!
ای ز رخسار تو گل شرمنده در گلزارهاوز خرامت آب را زنجیر حیرانی به پا!
سنبل از آشفتگی زلف کژت یک پیچ و تابمصحف روی توام تفسیر دارد صد کتاب
شوخ بیباکی که کرده خانه مردم خرابتیغ ابرویش برای قتل من دارد شتاب
مینماید بر لب جو عکس ماه من در آبمیتوان از ماه تا ماهی همه بودن در آب
ماه در پیش رخت یک لمعه باشد از سرابگل ز دیوان جمالت یک ورق از صد کتاب