دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
تا نگه از چشم حیران کردهایمخانه آیینه ویران کردهایم
حلاوت در دلم از عشق جانانز وصلش گشتهام چون غنچه خندان
مرحبا ای دلبر سیمینتن سیمینبدنجعد مشکینت بود در گردن جانم رسن!
زیر بار عشق تو قدم دو تا خواهد شدنیاد نخل قامتت آن دم عصا خواهد شدن
در غم عشق تو آخر ناتوان خواهم شدنعاقبت در خاک چون تیر کمان خواهم شدن
با برگ رخسار گلت ای گلبدن خوارم مکن!ناز غمت را لایقم سوزان در نارم مکن!
ای جفاجو اندکی قلب مرا تفریح کندر مشامم از شمیم طرهات ترویح کن
سواد سرمه شام است در چشم نگار منبه جز ظلمت دگر چیزی نبیند روزگار من
تا کشد از رخ نقاب آن ماه سیمینساق منغوطه در حیرت زند این دیده مشتاق من
آه از جوش صفای طبع معنیزای منزنگ غم آیینهسان بگرفته سر تا پای من!
تاب رخت ندارد خورشید طاق گردونبشکسته قدر یاقوت از این دو لعل میگون
شوخ شهرآشوب من گر بیحجاب آید برونبا تماشای جمالش آفتاب آید برون!
به یاد خنده آن لعل میگونشدم چون غنچه در این باغ دلخون
بتی دارم که صد میخانه باشد در کنار اوبتان را فرض باشد سجده طواف مزار او
قدر مسیحا برد لعل سخندان اوعقد ثریا درد گوی گریبان او
شوخی که بگذرد ز دل ما سنان اوباشد خدنگ حادثه تیر کمان او
سرو و صنوبر شد خجل از قامت زیبای اوآشفته سنبل با سمن از زلف عنبرسای او
برد دلم را ز ره زلف سمنسای اوکرد شهید نگه نرگس شهلای او
ماه تمام من که منم مستمند تومرغ دلم فتاده به دام کمند تو
دلبرم را هست گویا سیر صحرا آرزولاله را باشد از آن داغ سویدا آرزو
از قامت بلندت قمری به لحن کوکودر پیچ و تاب سنبل زان حلقه دو گیسو
دل پیش تو کشف راز کردهدیوان غم تو باز کرده
ای عشق بلای جان شدستیاندر دل ناتوان شدستی!
ای غنچه خندان من از بوستان کیستی؟!وی دشمن ایمان من از دوستان کیستی؟