دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
ای رند درد آشام جز دیر مغان مأوا مکندل را به غیر از مغبچهای جای دگر شیدا مکن
نیست در دیر مغان بدمست بیباکی چو مناز گریبان تا به دامن پیرهنچاکی چو من
شب چو شکست توبه ام شوخ شرابخوار منصبح دعاست کار من تا شکند خمار من
مژده وصل میرسد در دل من قرار کو!؟هم نفسم به ناله بیخودی اختیار کو؟!
چون شده شرمنده روی آفتاب از روی توباشد آن پوشیدنش رو در سحاب از روی تو
هست رویت چون گل و خال لبت بالای اوچون حریر آل کز عنبر بود تمغای او
چو آتشی است لب لعل پر فسانه اوزبان به عشوه برآوردنش زبانه او
ای که گشتی سوی میخانه به رندان پیرووجه می گر نبود جان گرو و جامه گرو
نگار ترک تاجیکم کند صد خانه ویرانهبدان مژگان تاجیکانه و چشمان ترکانه
سرگران گشتم ازان نرگس خوابآلودهجگرم خون شد ازان لعل شرابآلوده
پیمانهٔ مِیْ جویان، رفتم سوی میخانهبیرون نروم زانجا، پر ناشده پیمانه
گر حکم قتلم فرمود دلخواهجان مژده دادم الحمدلله
از من آواره در کویت فغانی ماندهبی نشانی رفته و از وی نشانی مانده
به عشقت من خسته را سوختیخسی را به برق بلا سوختی
ای شب غم چند در هجران یارم میکشیزنده میدارم ترا بهر چه زارم میکشی
باز در کوی مغان عاشق مستم جایینی ز خویشم خبر و نی ز کسم پروایی
اگر فرهاد و شیرین هر دو در دوران من بودییکی شرمنده از من آن یک از جانان من بودی