دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
جهان به کام شود عشق کامران ترافلک غلام شود حسن جاودان ترا
شب وداع چو برداشتن طریق صواببه عزم بندگی صاحب سپهر جناب
دلا منال به درد از غراب گرد نعیبکه روز هجر نعیب از غراب نیست غریب
زهی خواجه صدر انجام غلامتخهی خسرو چرخ دراهتمامت
ترک من کان دهنش پسته خندان من استدر شکر خنده لبش تنگ به دندان من است
تا دورم از جمال و رخ روح پرورتبیخواب و بیخورم ز غم روی چون خورت
تا شاه نیک عهد سر تخت جم گرفتگیتی ز عهد کسری افسانه کم گرفت
تا سوی تگنای دلم یافت راه دوستآن دل که توبه دوست بدی شد گناه دوست
تا بر گلت ز سبزه نگهبان نشسته استصد گونه داغ بر دل حیران نشسته است
چو عکس روی تو پرتو بر آسمان انداختزمانه را به دو خورشید در گمان انداخت
تو را چو در همه عالم به حسن یکتانیستازان به حال منت هیچگونه پروا نیست
گویی که آن زمان که مرا آفریدهاندبا عشق روح در جسد من دمیدهاند
تا لعل تو از تنگ شکر بار نگیرددل از غم آن لعل شکر بار نگیرد
نهادم از بن هر موی برکشد فریادز دوستان که ز منشان همی نیاید یاد
دگر چه چاره کنم عشق باز لشکر کردبه تیغ قهر دل خسته را مسخر کرد
به جان بریم ترا سجده تا به سر چه رسدنثار پای تو سرهاست تا به زرچه رسد
خبر دهید مرا کآن پسر خبر داردکه کار من زغمش روی در خطر دارد
جهان مسخر حکم خدایگانی بادهزار سالت درملک زندگانی باد
نه چرخم میدهد کام و نه اخترنه دل میگرددم رام و نه دلبر
چنین شنیدم از آیندگان فصل بهارکه کاروان صبا می رسد ز حد تتار
به وقت صبح نشیند کسی چنین بیکارمخسب ساقی و برخیز جان باده بیار
حذرای عاقلان غافل وارحذر ای جاهلان غفلت کار
ای جمال تو رونق گلزاربنده زلف تو نسیم بهار
زهی زمانه نامهربان نادره کارخهی سپهر نگونسار ناکس غدار