دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
چو این سخن بشنیدم ز لفظ آن دلدارز من برفت به یکباره صبر و هوش و قرار
الا یا مشعبد شمال معنبربخاری بخوری و یا گرد عنبر
دلم را برد زلف مشک رنگشچه چاره تابرون آرم ز چنگش
زهی رویت مه خوبان آفاقجمالت عذر خواه درد عشاق
به فال فرخ و روز خجسته سوی عراقرسید موکب میمون صاحب آفاق
بر من زمانه کرد هنرها همه وبالوز غم بریخت خون جوانیم چرخ زال
خجسته بادا فصل ربیع و گردش سالبر این خجسته لقا پادشاه فرخ فال
کجائی ای رخ تو نوبهار باغ جمالکجائی ای قد تو سرو بوستان وصال
از نام شاهزاده دلم برگرفت فالوآمد به بخت فرخ اوسین و عین و دال
جاءالشتاء و مل الدجی ظلبالحب و الراح این التوسل
خدایگان سلاطین شهنشه اعظمامید دین عرب آرزوی ملک عجم
که می برد ز من خسته دل به یار پیامکه می رساندش از لفظ من درود و سلام
کجاست آن صنم سرو قد سیم اندامکجاست آن بت خورشید روی ماه غلام
شد چشم جهان روشن و جانها همه خرّماز طلعت فرخندهٔ نوئین معظم
بهشتی شد دگر عالم چو روی حور عین خرمشده ست از باد عیسی دم چمن زائیده چون مریم
شب وداع چو بنمود چرخ آینه گونز روی خویش مرا روی طالع میمون
چند در دل آتش سود ای جانان داشتنآتش اندر سوخته تا چند پنهان داشتن
الامان الامار جان جهاندر دل خاک تیره شد پنهان
سپیده دم چو دمیدن گرفت بوی چمنهوا ز ژاله گهر بست بر عذار سمن
زهی انا مل و کلکت گره گشای جهانجهان نمای ضمیر تو رهنمای جهان
چیست آن گوهر که می زاید ز دو دریا روانصورت آن در ولیکن باشدش از جزع جان
زندگانی شهریار زمینخسرو روزگار رکن الدین
فخر دارد پارس بر کلّ اقالیمِ زمیناز مکان چون هست کانونِ وداد و داد و دین
زمین به امن شد آراسته زمان به امانبه یمن دولت فرمانده زمین و زمان