دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
بر تو به جوانی دلم من مفتون شدعمری دیدی که بی تو حالم چون شد
بر نام تو چون نام رهی املی شدنامم ز پی شعر تو بر شعری شد
از بس که رخ نامه به خون تر میشدهم کاغذ و هم حرف مستر میشد
بر یاد رخ و قد تو ای سرو بلندروی گل و پای سرو بوسم یکچند
غصنی چو فروع شرع را سایه فکندببرید ز اصل شرک و بدعت پیوند
گر بر سر آتشم نشانی چو سپندور جمله تنم جداکنی بند از بند
پستم کردی به محنت ای چرخ بلندتا چند به بند و حبسم آخر تا چند
گریانم از اندوه و عدو بر من چنددشمن به مراد و دوستان اندر بند
ای شاه چگونهای در آن خاک نژنداز تخت به تابوت چرائی خرسند
ای همچو سلیمانت سر و تاج بلندبر مور ضعیف بار ماران مپسند
ایزد چو نهان من و تو میداندشک نیست که از تو داد من بستاند
در جعبه روزگار یک تیر نماندکاندر دل من به کینه تا پر ننشاند
گر خواب خوش است عق مرگش خواندور حالت مستیست جنون را ماند
عهدی دارد جهان که تا بتوانددر دور فلک مرا به جان رنجاند
در دیده ز گلزار رخت خار بماندبر جان ز جفات بار آزار بماند
گلبرگ به روی چون بهارت ماندسبزه به خط بنفشهوارت ماند
نه ابر به چشم اشکبارم ماندنه رعد به نالههای زارم ماند
در دیده بجز اشک به دامن بنماندیک جو ز من سوخته خرمن بنماند
ای نفس چو برگ کامرانیت نماندخو با غم کن که شادمانیت نماند
ای دل چو شه ستوده آثار نماندوآن ماند کزو عدل نکوکار نماند
گیرم که وفا و عهد را نام نماندخود مهر منت در دل خود کام نماند
جانا رمقی در دل شوریده نمانددر سینه بجز ناله دزدیده نماند
خورشید بماناد اگر سایه نماندتن باقی ماند اگرچه پیرایه نماند
گردون سیه دل که به کاسی ماندیک دم نزند که بر اساسی ماند