دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
گر سرو قد خوشت به بر درگیردآنهم رسدش که ناز از سر گیرد
هر شب سپه غم تو راهم گیردحلق دل تنگ بی گناهم گیرد
مگذار که کار دل قراری گیردیا همنفسی و غمگساری گیرد
نه در تو فغان و یاربم میگیردنه در رخ تو آه شبم میگیرد
لافی ز تو پیش کس نمییارم زدجز با تو دم هوس نمییارم زد
دم بی رخ یار نازنین نتوان زدلاف از دل و صبر بیش ازین نتوان زد
بی بزم تو چشم جام می خون ریزدبی چهره تو باغ چه رنگ آمیزد
آن روز که آوازه محشر خیزداز چشم و دلم صورت دلبر خیزد
در هجر تو گر جان ز تنم برخیزدور خصم به قصد کشتنم برخیزد
شاها کرمت از پی آن برخیزدتا رسم تکبر ز میان برخیزد
اول سخنم چو از زبان برخیزدواول حرفم چو از بیان برخیزد
گل کیست که در رونق خد تو رسدیا ماه که در حسن به حد تو رسد
گوئی که لبم بر لب نوش تو رسدیا نیز مرا دوش به دوش تو رسد
از عشق چو بر جوان ملامت باشدکی پیری و عشق با سلامت باشد
تا گوش بود سوی سلامت باشدتا چشم بود بر در و بامت باشد
گر بر سر گل تاج مکلل باشدو اندر بر گل جامه مهلل باشد
بشنو لغزی که سخت موزون باشدکلی که به جزء دربود چون باشد
گفتم شبه ار سُفته بود به باشدوان نرگس اگر خفته بود به باشد
تا میل دلت به کین پرستی باشددر عشق کرا امید هستی باشد
نه مهر تو از دلم به در خواهد شدنه بی رخ تو روز به سر خواهد شد
گردون که بدیهاش جوی کاست نشدروزی پی کامی که دلی خواست نشد
کو جان که ز بیداد فلک خسته نشدکو تن که از او به خاک پیوسته نشد
در دل نفسی یاد تو گردیده نشدکآن لحظه دو جوی آبم از دیده نشد
یارم به تفرج چمن بیرون شدبر باره چو مه سوار بر گردون شد