دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
ترسم که به گریه دیده آبم ببردوین پرده راز عشق بر من بدرد
چون بر دل موری ز تو ننشیند گرداز چشم بدان چشم تو کی بیند درد
تا کی عمرت به خودپرستی گذردیا در غم نیستی و هستی گذرد
در عشق تو عمرم به ستم میگذردروزم همه در محنت و غم میگذرد
سودای تو تا در سر من ماوا کردسرهای سران میل سوی سودا کرد
گر چاره این تنگدلی باید کردما را چو تو ده رنگ دلی باید کرد
عشق تو به شوریده سری فاشم کرددر میکدهها حریف اوباشم کرد
محرم بدم و جور تو محرومم کردحاکم بدم و حکم تو محکومم کرد
انگار که راز دل نهان دانم کردپیدا نکنم که غم چه با جانم کرد
جانا غم دوری تو با ما آن کردکآن را به همه عمر بیان نتوان کرد
با هجر چنان حریف خو نتوان کردوز زشتی ایام نکو نتوان کرد
کم نال دلا اگر شهت یاد نکردوز بند پس از شش مهت آزاد نکرد
بر سنگ دلت ناله و دم کار نکرددرد دل و سوز سینه هم کار نکرد
دل با تو و صبر سازگاری که نکردبا بار غمت چه بردباری که نکرد
سودای تو آتش دلم افزون کردنادیدن رویت آب چشمم خون کرد
قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کردبا من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد
بر بام بدیدمش که جولان میکردچون حال دلم طره پریشان میکرد
ای دل اگر آغاز به می خواهی کردو آغاز به نای و نوش و نی خواهی کرد
برهان که به مرگ خوب ناگاه بمرداز طالع بد به کام بدخواه بمرد
آن دد که چو دمنه در کمینگاه بمرداز هیبت شیر نر چو روباه بمرد
دل بین که مرا غم که مهمان آوردوز عشق که بر سرم چه طوفان آورد
عشق آمد و بر دلم شبیخون آورداز دیده ز دل سرشک گلگون آورد
تا هست غمت غمی دگر نتوان خوردوز عمر عزیز بی تو بر نتوان خورد
نپسندم کایزد به گناهت گیردنگذارم که آب دیده راهت گیرد