دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
وقتی که چمن به کام بلبل گرددمه عاشق تاب زلف سنبل گردد
هر سر که تو را بر خط فرمان گردداز دولت تو سرور اقران گردد
بی نام تو نقش سکه وارون گرددبی یاد تو کام خطبه خوان خون گردد
از بس که ز گریه نامه تر میگرددهر حرف به خون دیده برمیگردد
با دل گفتم که یار برمیگرددوز ناز به وقت کار برمیگردد
تو میگذری و بر دلم میگذردکز دست فراق تو دلم جان نبرد
آنچ از غم تو بر سر من میگذردگر شرح دهم گُرده گردون بدرد
عهدی کردهست این فلک بیهده گردکز غربت و غم برآرد از جانم گرد
غیرت برم از زبان چو نام تو بردرشک آیدم از دیده چو در تو نگرد
گرچه ز جفای تو بسی دیدم دردهرگز نشود آتش سودای تو سرد
ظلمیست بر آن دیده که در تو نگردحیف است بر آن زبان که نام تو برد
نه پایم ازین پس ره کویت سپردنه بر دل تنگم آرزویت گذرد
گفتی دل دیوانه تو را شیدا کرد؟نی نی که در آورد مرا از پا درد
چون دست اجل تخته برهان بستردبس بار مظالم که بدان عالم برد
مرگ تو بر آورد ز ایوانم گردهجر تو سراسیمه و حیرانم کرد
گفتم چو دلم لابه گری پیش آردروزی دلت آئین جفا بگذارد
هرگز نکنی میل و دلت نگذاردکاندر عمری دمی دلت یاد آرد
آن درد که کوه را خروشان داردوان سوز که آب بحر جوشان دارد
زلف تو که خون ریختن آئین داردکفریست که رونق دوصد دین دارد
با خوت که آدمی سرشتی داردبا بوت که صد گل بهشتی دارد
گرچه دلم از جور تو داغی دارداز پشتی صبر خود دماغی دارد
از وصل رخت هر که نشانی دارداز من به خطا در تو گمانی دارد
نه دل ز غمت ذوق جوانی داردنه برگ نشاط و شادمانی دارد
دلدار ز سینه زنگ غم میسِتُرَدنقش غمم از دل حزین میسترد