دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
از آتش و آب دل و جانم فریاددر آتش و آب چون توان بودن شاد
در توس شدم ز خاک فردوسی شادصد رحمت بر روان فردوسی باد
بادی که بدی همدم آن حور نژادگه گه به سلامی ز منش کردی یاد
ای باد که جان فدای پیغام تو بادآن لحظه که بگذری بر آن حور نژاد
جز عنبر زلف هیچ لالات مبادجز سوی وصال ما تولات مباد
ای دل چو تو کس فتنه و شردوست مبادمانند تو کس شیفته بر دوست مباد
دل جز بر تیر غمت آماج مبادهجران ترا فرصت تاراج مباد
دل بی هوس تو ای دل افروز مبادبر هیچ مراد بی تو پیروز مباد
در بزم تو شمع طرب افروخته بادوز خلق خوشت بوی گل اندوخته باد
اقبال غلام بخت پیروز تو بادخور بنده روی عالم افروز تو باد
ای دل ز گلی که جفت صد خار افتادبگذر که بر او گذار بسیار افتاد
ایزد چو وفا و مهرجوئیت ندادجز سنگدلی و تنگ خوئیت نداد
گیرم که مرا خدمت تو شاهی دادملکی بسزا ز ماه تا ماهی داد
گفتم که دل از تو در دمی شاد رسادیا دود دلم در تو پریزاد رساد
ازدرد منت گرد به دامن مرسادوز سوز من آتشت به خرمن مرساد
از جور تو هیچ خسته نفرین مکناددردم دل خرم تو غمگین مکناد
این رسم نگر که دهر پرشور نهادوین بار گران بر تن بی زور نهاد
گردون که لطف در تن پاک تو نهاددل را ز چه روی در ملاک تو نهاد
ترسا بچهای که باج از ارمن بستدبر من بگذشت و جانم از تن بستد
هر دل که در آن زلف چو شستت افتددر دام بلای چشم مستت افتد
گر یک نظرت بر من حیران افتدبیچاره دلم در سر صد جان افتد
از حادثه هر کجا که بندی افتددر کار مراد مستمندی افتد
هر سفله که همرنگ اماجِد گرددجهلش همه علم و هزل او جِد گردد
آن روز که جان جفت کَشاکَش گرددیا دولتم از حسرتت آتَش گردد