دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
از باد صبا دلم چو بوی تو گرفتبگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت
دی بر سر ره چو دلستانم میرفتهوش از تن و طاقت از روانم میرفت
دی شاه بتان با رخ رنگین میرفتبی اسب پیاده نغز و شیرین میرفت
چشمت کم ما گرفت بیگانه صفتعشق تو مرا بسوخت پروانه صفت
با تو سخنی که بی زبان جانم گفتنشنیدی و با زبان نمیدانم گفت
رفتم به سفر چو بود دوری کامتجستی تو ز دام ما و ما از دامت
بس بار بلا به جان کشیدم ز غمتای راحت جان به جان رسیدم ز غمت
ای من به فدای آن تن چون سمنتآلوده به خون من زه پیرهنت
بشکست دلم زان دل چون سندانتگریان شدم از عشق لب خندانت
ای دور فلک نتیجه دورانتوی گوش ظفر ز شیهه یکرانت
یکچند به آوازه بدم مفتونتنادیده به آواز شدم مجنونت
ای خصم مدان رفتنش از نفرینتبد مهری دنیا مشمار از کینت
ای رشک بنفشه سنبل پرچینتگل آب شده پیش رخ رنگینت
نه سیم که جایی طلبم در کویتنه برگ که خیمهای زنم پهلویت
نه برگ که خیمهای زنم پهلویتنه سیم که خانهای خرم در کویت
نه دست که گیرم شکنی از مویتنه پای که بگذرم شبی در کویت
افکند مرا گردش دهر از کویتجایی که صبا نیارد آنجا بویت
خورشید نخواهم که ببیند رویتنه مه که به شب روی رود در کویت
زلفت ستمی بر رخ سیمین ای کاجتا بستدمی ز بار سیم تو خراج
چونان نکند بخت از آن طایفه کوچکش بخته نماید ارکج و ارکج غوچ
جانا سر زلفت ز پس و پشت مپیچپیچ و خم زلف تو مرا کشت مپیچ
رحم آر بر این سوخته باخته روحکم کن دلم از داغ جدائی مجروح
اقبال همائی ست در این کاخ فراخگستاخ پرنده هر دم از شاخ به شاخ
ایام همین دماغ تو بنشاندتعجیل من و فراغ تو بنشاند