دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
گرکسری و قارون شوی ای باد به مشتبر عمر مکن تکیه و بر گردون پشت
در کوی تو آب چشمم از سر بگذشتوز خاک در تو چشم من سیر نگشت
در نامه تو قلم چو گردن بفراشتگفتم بنویسم و سرشکم نگذاشت
دلبر به گه وداع چون رو برداشتهر کس که مرا بدید بی جان پنداشت
تقدیر و قضا ترا چو آزرم نداشتبر جان و جوانیت دلی نرم نداشت
وصلت بگذشت و دیده با نم بگذاشتهجرت برسید و بر دلم درد گذاشت
زان نقش که بر دلم خیال تو نگاشتهجران تو سنگدل خیالی نگذاشت
عمری به امید و آرزویت بگذشتیکچند در آمد شد کویت بگذشت
عمری که در این هجر جگر سوز گذشتبر جان و دلم چو تیر دلدوز گذشت
ای عارض تو نخست بنیاد بهشتروی تو مثال خلوت آباد بهشت
ای روی تو در جهان نمودار بهشتبا روی تو فارغم ز دیدار بهشت
خاکی ز زمین که عطف دامانت برُفتدر دیده کشم به آشکار و به نهفت
از روزن خیمه گفت ماهم به نهفتچون ماه فرو رود منت گردم جفت
تا درد تو شد با دل حیرانم جفتبس دُر که دو چشم گوهرافشانم سفت
ای خاک ز درد دل نمییارم گفتکامروز اجل در تو چه گوهر بنهفت
با دل سخن خویش بگفتم به نهفتکاین چشم من از عشق فلان دوش نخفت
عمری دلم اندر پی وصل تو شتافتجان در سر کار کرد و هم کام نیافت
سرویست قدش ولیک روی از من تافتماهیست رخش ولیک در گلخن تافت
دل در پی کام یک دم آرام نیافتوز کام بجز نام در ایام نیافت
جان گر ز غمت با دل پُر تاب برفتسر نیز بسان تیر پَرتاب برفت
دردا که دل عاقلم از دست برفتوز عمر همه حاصلم از دست برفت
دل با تو بسی به جان بکوشید و برفتو امید ز پیوند تو ببرید و برفت
چون سوز توام در این دل ریش گرفتدل با تو طریق لابه در پیش گرفت
عهدت حق صحبت و نشستم نگرفتدست دل افتاده مستم نگرفت