دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
چون دوستی تو اصل دشمنکامیستاین سوختن من از فراقتخامیست
زلف تو که دل در شکنش زندانیستدزد است و به آویختگی ارزانیست
در سینه دلم که گنج لعل کانیسترویش ز ستمهای تو در ویرانیست
گیرم که به مهر ما دل گرمت نیستیا خود به مثل وفا و آزرمت نیست
چشمت که چنو زهره افسونگر نیستاز تیغ که مریخ زند کمتر نیست
در عشق چو من سوخته غمخور نیستدر حسن نظیر تو بتی دلبر نیست
ای دل غمم از غم کسی کمتر نیستسربار عقیله توام در خور نیست
بی روی تو عیش و کامرانی خوش نیستبی صحبت تو جان و جوانی خوش نیست
گفتی که دلت بر تن و جان مشفق نیستدر دعوی عشق نیز هم صادق نیست
گرچه چو تو حق شناس در عالم نیستمجروح توام وز تو مرا مرهم نیست
در بزم شهان چو آب من روشن نیستجز بر سر خاک تیرهام مسکن نیست
غم کشت مرا و غمگسار آگه نیستدل خون شد و دلدار ز کار آگه نیست
دلبر ز دل ممتحنم آگه نیستزین حال بدینسان که منم آگه نیست
سر نیست که در قبضه فرمان تو نیستدل نیست که در طاعت و پیمان تو نیست
خلوتگه جان جز شکن موی تو نیستمحراب دلم جز خم ابروی تو نیست
دلها ز جفاهای تو بی گردی نیستلبها ز غم تو بی دمِ سردی نیست
دل نیست که از غمت در او دردی نیستکس نیست که از تو بر دلش گردی نیست
بی کلک تو آب روی منشوری نیستبی دست تو دستگاه دستوری نیست
از وصل توام امید بهروزی نیستوز قهر تو جز داغ جگرسوزی نیست
روزی نبود که با منت جنگی نیستشب نیست که از تو بر دلم سنگی نیست
در عشق به از رندی و خودکامی نیستمستوری و عاشقی بجز خامی نیست
شاها چو تو در سپهر دین ماهی نیستدل را بجز از مهر تو دلخواهی نیست
نه اهل بهشتی تو بدین سیرت زشتنه درخور دوزخی بدین خوی و سرشت
دی بگذشتم چو بیهشان بر در و دشتوز بوی گلاب و گل دماغم پر گشت