دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
در دیده و دل نقش تو از بس که نکوستچون دیده و دل نِشَستهای در رگ و پوست
عشقش که چو جان است نهان در رگ و پوستاز دوست نهفتنم ز بدمهری اوست
ای دل سر همتم که چون چرخ فروستناید به جهان فرود با هرچه در اوست
قصاب که در گردن جان چنبر اوستاز پشتی حسن سنیه کردهست و نکوست
ایزد که جهان ساخته قدرت اوستدو چیز ترا بداد و آن سخت نکوست
طاووس توام جلوهگر حسن تو دوستهر جوهر و زر که بد برون داد ز پوست
من بودم و شمع و ساغر یک من و دوستمحروم می و شمع میان من و دوست
چشمم به جنازه تو چون درنگریستخون ریخت که بی رخ تو چون خواهم زیست
شه میدهدم نوید هر لحظه دویستعقلم گوید نی بر این شاه مَایست
در عالم سفله از بنی آدم کیستکو زد نفسی که نز پی مردن نیست
در خواب غرور خلق بیداری نیستوز مستی جهل دهر هشیاری نیست
گر کوتهی عمر ز بیدادگریستبا ظلم تو این عمر دراز تو ز چیست
ز اخلاق هر آنچه در بشر میبایستز آداب هر آنچه در هنر میبایست
از چرخ کبود بر دلم زنگاریستوز دهر سیه سپید بر دل باریست
هر روز زمانه را ز نو بازاریستهر لحظه ز نو حادثه در پیکاریست
از مرگ تو مهر و ماه و انجم بگریستحور و ملک و پری و مردم بگریست
با دل غم آن صنم بگفتم بگریستبا دیده چو شرح غم بگفتم بگریست
چشم شب دوش اشک به دامن بگریستبر من ز جفای دوست دشمن بگریست
کس نیست که از غمت به زاری نگریستوز بهر تو سرو جویباری نگریست
میآمد و دزدیده مرا مینگریستمیرفت و دگر سوی قفا میگریست
چون گل به میان خار میباید زیستبا دشمنِ دوستوار میباید زیست
چون دید که تن را به غمش تاب ورکیستشد دور که در دعوی عشق تو شکیست
دیدار تو مونس همه ساله کیستزلف و رخ تو بنفشه و لاله کیست
هستت خبر ای جان که خریدار تو کیستوانده خر و جانفروش بازار تو کیست