دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
با حکم خدایی که قضایش این استمیساز دلا مگر قضایش این است
از من گل و مل دلبر خرگاهی خواستچنگ و می و اسباب سحرگاهی خواست
شیرین من آنکه رشک نقش چینیستکارش ستم و سرکشی و خودبینیاست
آئینه جانم آن رخ فرخ تستقوت دلم آن لب شکر پاسخ تست
هم حور بهشت ناشکیبا از تستهم جادو و هم پری فریبا از تست
تا بر دل بردبار بار غم تستجان از سر اختیار یار غم تست
گر صدر دل است شاهراه غم تستور سینه خسته تکیه گاه غم تست
زین سیم و زر جهان که پیرامن تستدانی که چه مقدار نصیب تن تست
خود هیچ ندانی که که دلداده تستسرمست و سراسیمه که از باده تست
ای دل نه چنانکه رسم شیدایی تستکاریست که محتاج شکیبایی تست
هر چند که شد تیزی بازار تو سستهرگز نشوم به مهر در کار تو سست
سیمرغ شهی گزید و خاموش نشستبلبل نفسی خوش زد و محبوس نشست
ای نفس چو کشت عمر در خوشه نشستجان از مدد نشاط بی توشه نشست
جانا دل دیوانه دگر بند شکستوین بار درست شد که پیوند شکست
دلبر به جفا قلب دل ریش شکستگفتم مشکن ز غم مرا بیش شکست
از عمر چه خوشتر است وصلت آنستوزجان چه عزیزتر لبت صد جانست
از فرقت چشمت آب چشمم خونستشوقم به لقای تو ز شرح بیرونست
هر دم غمم ای جهانفروز افزون استهر لحظه دلم را تب و سوز افزونست
ای سرو سهی تازه نهالت چونستنازک تن چون آب زلالت چونست
در عشق دلم فراق بهر افتادهستوز صاف لطف به درد قهر افتادهست
چشمم که سرشک را روایی دادهستاز مهر تو با دل آشنایی دادهست
چون نیست ترا مهر و وفا در رگ و پوستواندر نظرت هر آنچه زشت است نکوست
زان غم که به رویم آمد از کرده دوستدشمن ز نشاط مینگنجد در پوست
در کار جهان نگر گرت تکیه بر اوستتا بر تو شود گشاده کو دشمن خوست