دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
زین شور و شری که از غمت در سر ماستدر شورش خیل فتنه سر شر سر ماست
افسانه شهر قصه مشکل ماستدیوانه دهر این دل بیحاصل ماست
از حسرت چهرهای که باغ دلم استاز باغ و بهار و گل فراغ دلم است
تا عشق تو همنشین دل ماستداغ غم عشق بر جبین دل ماست
یاد تو شب و روز قرین دل ماستسودای رخت گوشه نشین دل ماست
این ابر که چون حادثه پیوسته ماستبارانش همه بار دل خسته ماست
امشب شب بر سر زدن و زاریم استو اندیشه بیخوابی و بیداریم است
آن گوهر جان که دُر دریایی ماستو آسایش و کام دل سودایی ماست
برخیز و بده باده چه جای سخن استکامشب دهن تنگ تو روزی من است
تا ظن نبری که عشق در نقصان استیا بی تو دل مرا سر و سامان است
دستی که هزار درد را درمان استبر بربستی وزان دلم حیران است
نه از تو مرا بخت ظفر یافتن استنز وصل تو امید دگر یافتن است
زانجا که فریب طبع دلدار من استمیگفت وفا و مهر تو کار من است
دیدار تو شمع عالم افروز من استرخسار تو نوبهار و نوروز من است
عشق تو که مرهم دل ریش من استبیگانه نمیشود مگر خویش من است
کاری که ز هجران تو در پیش من استنه درخور وهم چاره اندیش من است
جای غمت این دل پریشان من استگنج هوست سینه ویران من است
بی بزم تو باده اشک خونین من استبی روی تو آه و گریه آئین من است
رخشنده رخت ماه سخنگوی من استزیبنده قدت سرو سمن بوی من است
با عشق کهن تازه بدن خوی من استدردش بکشم به جان که داروی من است
وقت گل مِیْْگون و مِیِ گلگون استوز دولت گل طالع مِیْ میمون است
شاها رخ و رای دلگشایت چون استنازک قدم سپهر سایت چون است
غصنی سخنان تو چو جان شیرین استروح القدس از گلبن تو گلچین است
دی گفت مرا دلت چرا غمگین استدربند کدام دلبر شیرین است