دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
یاری دارم که عبرت ماه و خور استسر تا پایش ز یکدگر خوبتر است
تا چشم من از نور رخت بیخبر استدر نور دل و دیده فراوان اثر است
در باغ شدی و گل به دست تو در استمی بوئی و از نوش لبت بهرهور است
ماهم چو به دیدن مه نو برخاستوز حقه در رسته پروین آراست
کارم همه جانسپاری و ترک سر استخوردم همه درد دل و خون جگر است
از بس که ز دیو و دد مرا آزار استوز بس که ز خلق بر وجودم بار است
از اشک، رخم نمونهٔ گلزار استچشمم ز غمت عقیق لؤلؤ بار است
از بس که وجود پیش چشمم خوار استاین جان لطیف نیز بر من بار است
بی روی توام ز لاله زار آزار استبی چشم تو نرگس بر چشمم خوار است
بی دیدنت از دیده مرا آزار استبی وصل تو با جهان مرا پیکار است
از فرقت تو در تنم از جان بار استبی دیدنت ازدیده مرا آزار است
آن تازه صنوبرش که خوشرفتار استبس دل که به او بسته و از غم زار است
چشمت ز زمانه فتنه انگیزتر استمژگان تو از تیر اجل تیزتر است
هر روز گل وفات پژمردهتر استهر لحظه دل از جور تو آزردهتر است
ای شمع نه عاشقی رخت زرد چراستوین گریه ز روی مهر یا درد چراست
در عشق تو صبر و چاره سازی خطر استبا طره تو دست درازی خطر است
هم زلف سمنسای تو عنبر بیز استهم لعل گهرزای تو شکرریز است
دل در برم از فراق دیوانهوش استجان در تنم از حادثه در کش مکش است
وه وه که جفاهای تو بردن چه خوش استدر پای غم تو جان سپردن چه خوش است
پیوسته ز دیده در کنارم اشک استدر پای غم یار نثارم اشک است
بی باغ رخ تو عمر من بی برگ استخون مژهام پوشش و خاکم برگ است
دریای سرشک دیده پُر نم ماستوان بدر که بر کوه نتابد دل ماست
گفتهست یکی حکیم کامل حَکَم استراحت ز جهان مجوی کاندر عدم است
ماهی که هنوز در دل فاخر ماستبا آن بم و طنبور که در خاطر ماست