دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
ابروی ترا ز ماه نو ننگ آیدبا قد تو سرو را قبا تنگ آید
از لطف تو قد سرو را حال آیدوز رشک رخ تو ماه بدحال آید
نه کار به آب دیده برمیآیدنه کام دل رمیده برمیآید
در نامه ز بس غم که به هم میآیددر چشم قلم ز غصه نم میآید
چون یاد ز یار دلکشم میآیدسوزی به دل پرآتشم میآید
هر شب چو رهی ز غم زبون میآیدبر راه وثاق تو برون میآید
گل آب شد از شرم چو روی تو بدیددر سرو خم افتاد چو قد تو بدید
دی گفت نهفته رخ چو در راهم دیدبس جور که این دلشده در راهم دید
گر روی تو را چو آینه بتوان دیدزو صورت جان هرآینه بتوان دید
گردون ز تو هیچ راز مستور ندیدبی رای تو خور بر رخ مه نور ندید
در ماتم شمس از شفق خون بچکیدمه چهره بکند و زهره گیسو ببرید
دیدمش خوی از گلِ تَرَش میباریدمشک از دو کمند عنبرش میبارید
از بهر خدا به چشم جانش نگریدکوچک دهن چو جان نهانش نگرید
یار از پی کار مشکلم میگریدبر سعی و امید باطلم میگرید
شمعی که ز سوز دل حزین میگریددانسته نشد کز چه چنین میگرید
تا جان دارم دلم به کویت پویدتا دل باشد به آرزویت جوید
از جور تو دلبر ز دلم نیست خبروز خوی تو جانان نه ز جان دارم اثر
از قطره آب رخنه گردد مرمرچون موم شود گوهر سنگ از آذر
نه صبر که تا به صلح باز آید یارنه دل که مرا غمی خورد بی دلدار
چشمی دارم چو ابر دی گوهر باردستی که چو ریگ سیم و زر بازد یار
بی وصل تو جان نخواهم ای زیبا یاردر هجر تو شد دیده و دل در سر کار
بر سر مزن آن دست بلورین زنهاروز جزع مکن گوهر ناسفته نثار
اندیشه عشقت دم سرد آرد بارتخم هوست میوه درد آرد بار
ای دوست تو غم با من غمساز گذارخود عمر به عیش و طرب و ناز گذار