دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
آزرده مکن دل از من ای مه زنهاربیگانه مشو ز من به یک ره زنهار
هر شب چو وزد بر دل من باد سحربا یاد تو از گریه دهم داد سحر
هر صبح شوم به خلوت آباد سحروز یاد تو و مهر دهم داد سحر
بر ما رقم خطا کشیدی آخروز کام دو عالمم بریدی آخر
عشق آمد و تازه کرد ریشم دیگرو اندر رگ جان شکست نیشم دیگر
ای نام من از عشق تو دیوانه شهروی خصم من آشنا و بیگانه شهر
حالیست عجب با توام ای طیره حوربی تو دل و دیده را نه روح است و نه نور
آخر ز من ای عهد شکن یاد آوروز عهد قول خویشتن یاد آور
ای دل زر و جاه از اهل دنیا مپذیرغافل مشو از حال وزیر و شه و میر
ای چون تو جوان نبوده در عالم پیرچون عقل هنر جوی و چو دل عیش پذیر
یارب غم دلبر ز روانم برگیردرد از دل ریش ناتوانم برگیر
در کینه به جان بکوش و رک باز مگیردر حادثه بازی از فلک باز مگیر
با جوز عروس حجله بستند و سریرجوزی چو پنیر دارد آن ماه منیر
زان سوز که از تو دارم ای شمع طراززان درد که خوردم از تو شبهای دراز
از بیخوابی در دل شبهای درازمن شمع گدازانم و تو شمع طراز
یک دم نشوی با من مسکین دمسازکز حادثه صد در نشود بر من باز
برقی بودی که جستی ای مایه نازپنهان بنمودی رخ چون شمع طراز
تا کی بود این فریب و مکر ای بد سازتا چند بود این غم و هجران دراز
چون رشته تنم به تاب هجران مگدازبر دست مپیچ بیش از این رشته ناز
چون روی نمود بخت و وصل آمد سازدر عیش و طرب گرای و کمتر کن ناز
نومید بدم ز دیدنت عمر درازعمری شدم از عشوه تو در تک و تاز
شمعم که ز دوری تو ای مایه نازکارم همه شب گریه و سوز است و گداز
شد جان عطا ز اوج گردون به فرازنادیده عطا عطیت عمر دراز
آغاز غم تو ماجرائیست درازو آهنگ فراق تو نوائیست دراز