دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
ای جور تو از صبر من غمگین بیشهجر تو ز طاقت من مسکین بیش
اکنون که تهیست منزل من ز نشاطاندوه دل است حاصل من ز نشاط
از آتش دل شدم شب افروز چو شمعگشتم ز غم تو خویشتن سوز چو شمع
جانا رخ من زرد شدا ز گرد فراقبی روی تو خون شد دلم از درد فراق
خون کرد دلم را چو دل لاله فراقبر من بگماشت گریه و ناله فراق
عهد من دل شکسته زینگونه سَبُکمشکن که بود عهد عزیزان نازُک
از نظم تباه دل نمیداری تنگوز دامن من باز نمیداری چنگ
ای سنگدل ار کوه ثباتی و درنگغافل منشین ز زاری این دل تنگ
دلهاست ز چشم و دهن تنگ تو تنگای یافته گل ز روی گلرنگ تو رنگ
نه عمر عزیز داد یک راحت دلنه سعی جمیل کرد حل مشکل دل
ره جوی و مکن تکیه بر این منزل گلجان ورز و مکن یاد دل بی حاصل
هرگز ز تو نگلسم، محال است محال!یا عهد تو بشکنم، خیال است خیال!
ای یار چو اندیشه و مونس چو خیالشایسته چو روحی و پسندید چو مال
گشتم ز جفای فلک و گردش سالبد حال و نخواهم که کسم داند حال
رسوا شدم از دیده و شیدا از دلمهجور ز دلدارم و تنها از دل
ای کرده پر از خاک جفا مفرش دلوی داده به باد عیشهای خَوش دل
در عشق توام نه صبر برخاست نه دلبی روی توام نه عقل پیداست نه دل
برخیز که غنچه در قِماط است ای دلدر هر چمن از لاله بساط است ای دل
این عمر کزو هست ملالی حاصلبگذشت و نگشت جز وبالی حاصل
آنکو رقم قضا بزد پیش از عقلهرگز ندهد غنیمتی بیش از عقل
از عشق عنا یافتم از مهر الماز یار جفا دیدم و از دوست ستم
این کوزه که پر آب حیات است مدامهر دم که لبت گردد از او نوش آشام
هر آه که من به صبحگاهی زدهامزان آتشی اندر دل ماهی زدهام
من نیستم آن کسی که هستی طلبمیا کام دل از هواپرستی طلبم