دفتر شعر
۵۵۵ شعر در این دفتر
دوش از تو چو ناامید برگردیدمبالین ز سرشک دیده پر خون دیدم
هر چند که در تو بیشتر مینگرمبیش است به دیدن تو میل نظرم
گفتی که به فریاد رسی یک بارمزنهار دهی گره چو افتد در کارم
دی گفت ز روی آزمون دلدارمدل بَرداری ز من چنین پندارم
تا چند دریغ قلم رانده خورمتا کی غم نامههای ناخوانده خورم
بر من چو گذر کند بت کشمیرمدر دیده قیاس چشم مستش گیرم
نز روزهٔ فرض و مستحب میترسمنز سنت با رنج و تعب میترسم
تا چند جفای این غم آباد کشمو آزار ز هر بنده و آزاد کشم
زین دام بلا که در وی افتاد دلمبس در که به روی فتنه بگشاد دلم
از بس که رسد زخم غمت سوی دلمبا درد تو درساخته شد خوی دلم
شمعم که ز تست جانم ای جانانمبی سوز تو زیست یک نفس نتوانم
ترسم که شبی سحر دعایی بکنموز سوز به گریه، های هایی بکنم
هجر تو تباه کرد حالم چه کنمبگرفت ز جان بی تو ملالم چه کنم
دُر از لب گوهر شکنش میخواهمیک نکته ز شیرین دهنش میخواهم
هنگام وداع تا به منزل رفتیماز آب دو دیده پای در گل رفتیم
ما گرچه به نطق طوطی خوش نفسیمبر شکّر گفتههای سعدی مگسیم
ای چرخ ز گردش تو خرسند نیمآزاد کنم که لایق بند نیم
هر شب چو شباهنگ بگرید با منناهید به آهنگ بگرید با من
در عشق تو کس تاب نیارد جز مندر شوره کسی تخم نکارد جز من
نه کارگر است چاره سازی با تونه درگیرد زبان درازی با تو
آمد بنشست، گفت: «برخیز و برو!مستی و دمید صبح، برخیز و برو!»
ما را نبُوَد دلی که کار آید ازوجز ناله که هر دمی هزار آید ازو
جانکاه منی و دلفزای همهایدلبند منی و دلگشای همهای
ای دل ز می غرور مستی تا کیوی مرغ هوای عرش پستی تا کی