دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
نگیرد دل قرار از تاب تب بیمار هجران رامگر آن دم که بیند روی جانان و دهد جان را
از عشق گلبنی است چو بلبل فغان ماکز سرکشی بخاک فکند آشیان ما
جانی و به کنه تو کسی پی نبرد جاناچه عامی و چه عارف چه جاهل و چه دانا
بود این زخم دیگر کشته تیغ عتابش راکه با اغیار بیند لطفهای بیحسابش را
ای که دارد حسن سنگین دل گران گوش تراناله کی در خاطرت آرد فراموش ترا
بر سینه خود یار نهد سینه ما راتا تازه کند حسرت دیرینه ما را
چو رویت بود اگر میداشت خورشید جهانآراعذاری از گل سوری خطی از عنبرسارا
از پی احیای من روح روان من بیاقالب بیجانم از هجر تو جان من بیا
از گلشن است دور اگر آشیان ماگو باش اگر رسد بگلستان فغان ما
مرهم نکند فایده داغ دل ما رایارب برسان چشم و چراغ دل ما را
بیتو گو سوزد ز برق آه گشت دل مرانیست هرگز حاصلی زین کشت بیحاصل مرا
برجا دل و او مقابل ماگرد سر طاقت دل ما
عنان دل بکف کودکی بود ما راکه میکشد ز ستم مرغ رشته بر پارا
از انتظار مکش بیش از این فکاری رابخود قرار مده قتل بیقراری را
درون غنچه دل خارخاری کردهام پیداهمانا باز عشق گلعذاری کردهام پیدا
چه شد گاهی به حرفی آن دو لعل دلگشا بگشااگر از بهر ما نگشایی از بهر خدا بگشا
گل همنشین خار و خس در دامن گلزارهاوز خارخار عشق گل در جان بلبل خارها
بس که بر دل زخم جور از خار و خس باشد مرادر گلستان حسرت کنج قفس باشد مرا
صبح شد ساقی بشو ز آیینهٔ رو زنگ خوابجام زرین را به دور انداز همچون آفتاب
با غیر چو میکشی می نابخون شد جگرم زرشگ دریاب
زهی خطت ز عرق مشک ناب در ته آبعذارت از خوی شرم آفتاب در ته آب
شب تا سحر تو مست شکر خواببیخوابیم کشت دور از تو دریاب
صبح شد ساقی بشو از دیده خوابمی بده واکرد گل بند نقاب
نگارم در کنار و ساغر می بر لب است امشبشبی کامد مساعد کوکب من امشب است امشب