دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
شب وصل است و آمد یار غیرش از قفا امشبغم هجران چو فردا خواهد آمد گو بیا امشب
کی در دل ما جز تو کسی را گذری هستهم یاد تو باشد اگر اینجا دگری هست
جز جور کار طبع به کین مایل تو نیستتخمیست دوستی که در آب و گل تو نیست
رفتی تو ز بزم و نه همین نشئه ز می رفتتأثیر ز آواز دف و ناله نی رفت
جان بقید تنم از کوی کسی افتاده استبلبلی از چمنی در قفسی افتاده است
تو را فلک به من ای ماه مهربان نگذاشتچراغ کلبهٔ من بودی آسمان نگذاشت
اشکم بود آن گل که گلابش همه خونستچشمم بود آن چشمه که آبش همه خونست
آنکه با من همنشین در عشق جانان من استکیست غیر از دل که آنهم دشمن جان من است
منت ز سر زلف توام یکسر مو نیستچاکیست دلم را که سزاوار رفو نیست
تو را که چرخ به کام من از جفا نگذاشتبه کام غیر ندانم گذاشت یا نگذاشت
از صحن کعبه ساحت میخانه خوشتر استاز دور سجه گردش پیمانه خوشتر است
ز الفت خوبان که سودش اشک و آهی بیش نیستبهرهای گر هست عاشق را نگاهی بیش نیست
جور خوبان غمزدای جان غمناک من استدر محبت آنچه زهر غیر تریاک من است
به کوی یار مرا بار در گل افتاده استفتاده بار من اما به منزل افتاده است
یک گل بساحت چمن و طرف باغ نیستکز غیرت عذار تو چون لاله داغ نیست
عشق آمد و غیر یار نگذاشتآتش اثری ز خار نگذاشت
از جسم بکوی یار جان رفتمرغی ز قفس به آشیان رفت
گلی و گل رخی تا در چمن هستخروش بلبل و افغان من هست
دلم بیاو صفا هرگز ندیده استلبم بیاو نوا هرگز ندیده است
در چمن جوری که از باد خزان بر گل گذشتانتقام آن ستم باشد که بر بلبل گذشت
ننالم در قفس ای گل ز جور خار هجرانتاز آن نالم که نالد مرغ دیگر در گلستانت
آنکه درمان دل خسته عالم با اوسترفت و داغم بجگر ماند که مرهم با اوست
خوش آنکه گشته تسلیم بر حکمت از بدایتلب بسته از بد و نیک نه شکر و نه شکایت
خونم ز لب بوسه فریب تو هوس ریختآخر ز غمت خون مرا بین که چه کس ریخت