دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
بنگر آن لبهای میگون وز خمار ما مپرسوآن گل رو را ببین وز خارخار ما مپرس
من آن صیدم که گفت آهسته چون میبست صیادشکه خون میریزمش اما نخواهم کرد آزادش
گرفتم ز آشیان پرواز از شوق لب بامشتو پنداری فریب دانهام آورده در دامش
دیدم من از پهلوی دل از بس جفا خون کردمشوآنگاه در عشق بتان از دیده بیرون کردمش
دلزارم به این زاری که مینالد ز آزارشدل خارا شود خون شنود گر ناله زارش
بتی کز صحبتم گیرد ملالشچه سازم گر نسازم با خیالش
جز آنکه برد چو شمعت شبی به خانه خویشکدام مرغ زد آتش به آشیانه خویش
جز آنکه کرد ز عشقت خراب خانه خویشکدام مرغ ز هم ریخت آشیانه خویش
از اشک و آه دایم در عشق آن پریوشچشم و دلیست ما را لبریز آب و آتش
گرفتم آمد آن سرو قباپوشکیم از سرکشی آید در آغوش
از تف هجران او هرگز نیاسودم چو شمعداشتم آتش به سر زین داغ تا بودم چو شمع
گل یکی داند چو بانگ بلبل و فریاد زاغباغ را گو باغبان پردازد از مرغان باغ
سنگین دلت گرفته دلم تنگ در بغلآورده تنگ شیشه من سنگ در بغل
جمعند خوبان چون دسته گلوز ناله عاشق تنها چو بلبل
خونم نریزد، آن غمزهٔ مشکلصیاد زیرک، من صید غافل
صبحدم در باغ دیدم عندلیبی از ملالسرکشیده در فراز گلبنی بر زیر بال
دارم دلی صد بحر خون زان تیر مژگان در بغلهر دم هزارش موجه و هر موجه طوفان در بغل
به کویش میرود گاهی ز من آهی نمیدانمبه او میگوید آهم حال من گاهی نمیدانم
به کنج بیکسی شادم مجوییدم مجوییدمخوشم با درد از درمان درمان مگوییدم مگوییدم
در محفلت ز خون دل از بس لبالبمفرقی ندارد از قدح باده قالبم
در گلشن عشق تو جفاکار ندیدمیک گل که از آن زحمت صدخار ندیدم
نیامد بر لبم آهی ز سوز عشق تا بودمسراپا سوختم اما بکس ظاهر نشد دودم
ترک سر کردم ز جیب آسمان سر بر زدمخیمه زین دریا برون آخر چو نیلوفر زدم
گرنه از وصل تو در هجر گهی یاد کنمبه چه تقریب دگر خاطر خود شاد کنم