دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
دلم جای غم جانانه کردندمقام گنج در ویرانه کردند
مگو عشاق را وقتی دلی بودکجا دل عقده بس مشکلی بود
سرودم را به جرگ بلبلان رنگ دگر باشدکه من مرغ دگر آهنگم آهنگ دگر باشد
چون ساغر می بدست گیرددل از کف هر که هست گیرد
عید آمد و کار خوش نباشدجز صحبت یار خوش نباشد
کی بود اینکه مدت فرقت یار بگذردصبح وصال دم زنداین شب تار بگذرد
در طلبت ساز و برک راه نداردهرکه بچشم و دل اشگ و آه ندارد
از باد زلف تو چو شکن درشکن شودیارب مباد اینکه دلم بیوطن شود
دلت شکست دلم را دگر چه خواهد کردبه شیشه سنگ ازین بیشتر چه خواهد کرد
زآن مبتلای هجرت عشرت طلب نباشدکز پی شب غمت را روز طرب نباشد
نیست وقتی که مرا جان بر جانان نشودچون شود در بر جانان ز دل و جان نشود
خون ازین غم سزد از دیده بسمل برودکه بحسرت نگران باشد و قاتل برود
صفای حسن بدیدن نمیشود آخرگل بهشت بچیدن نمیشود آخر
شود دگر گم دلم در کوی محنت خانهای کمترنباشیم ارمن و دل جغدی و ویرانهای کمتر
جهان را سیل اشکم گر برد ویرانهای کمتروگر نگذارد از من هم اثر دیوانهای کمتر
آن خط چون سبزه به بین آن رخ چون لاله نگرهاله نگر ماه ببین ماه ببین هاله نگر
به عاشق مژدهٔ کامی صبا از وصل جانان برنوید قطرهای بر تشنهای از آب حیوان بر
ز خود بریدم و ترک تو مشکلست هنوزهلاک گشتم و داغ تو در دلست هنوز
جادربر من کرده نگاری نه و هرگزدر دامن من افتاده شکاری نه و هرگز
گیرم که بر آن عارض گلگون نگرد کسمحرومی حسرت نگران چو نگرد کس
ماه من مهرپروری که مپرسشاه من دادگستری که مپرس
آن باده که باید لب از او تر نکند کساز شیشه همان به که بساغر نکند کس
نیست بیجا نالهام از تنگی جا در قفسمرغیم کافتاده از دامان صحرا در قفس
میکشم جوری از آن نرگس فتان که مپرسمیخورم خونی از آن غنچه خندان که مپرس