دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
من و پاس تیر جفای او که مباد بر جگری رسدکه ز غیرتم کشد آن ستم که ز دوست بر دگری رسد
منم آنکه هر نفسم به دل ستمی ز عشوهگری رسدغم دلبری نشود کهن که ز تازه تازهتری رسد
به جز میی که لب لعل یار من داردکدام باده علاج خمار من دارد
چه شود که اهل جهان به کسی ز تف غم او شرری نرسدکه به سوز دل پر از آتش ما رسد او جز او دگری نرسد
یارم به کنار امشب آمدجانی ز نوم به قالب آمد
چو شمعم کشت و آسوده ز آه شعله بار خودجز این نبود گر آخر یاریای دیدم ز یار خود
کسان مشغول کار خویش و من مشغول یار خودکه خواهد آمدن تا زین میان آخر به کار خود
قاصدی باز آمد و حرفی ز جائی میزندسوخت از شوقم که حرف آشنائی میزند
بدی از نیک بر نمیآیدکار زهر از شکر نمیآید
دیدی آخر آنچه با من طالع ناساز کردیار را از من مرا از یار غافل باز کرد
تا کوی تو بیرهبری و راهبری چندرفتم ز پی ناله خونین جگری چند
خوبان سزد که پنجه بخونم فرو کنندهرچند میکنند نکویان نکو کنند
آنان که می طلب زخم آرزو کنندخون جای باده غنچه صفت در سبو کنند
عاشق ز دل و جان چه خبر داشته باشدسرگشته ز سامان چه خبر داشته باشد
پی چه گلبن بختم گل مراد دهدکه تا دهد فلکش چیند و بباد دهد
گرنه ز بیوفایی گل یاد میکندبلبل بباغ بهر چه فریاد میکند
هرگز ای گل از تو بلبل شیوه یاری ندیدمدعی جز عزت و عاشق بجز خواری ندید
زحی لیلی از ناز بیرون نیایدورآید بسر وقت مجنون نیاید
خوش آن گروه که در بر رخِ جهان بستندز کاینات بریدند و در تو پیوستند
گردم بسر کویت دیوانه چنین بایدسرگشته یک شمعم پروانه چنین باید
به رخ صد پرده آن پیدا و پنهان در نظر داردولی چون غنچه در هر پردهای رویی دگر دارد
باز چه شد که با من او هیچ سخن نمیکندور گله ازو کنم گوش به من نمیکند
گشت مرغی زخمی تیری دلم آمد به یادطایری غلتید در خون بسملم آمد به یاد
دل بیقرار عاشق نفسی قرار گیردکه تو در کنارش آئی وز خود کنار گیرد