دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
سر کوی اوست جایی که صبا گذر نداردچه عجب که مردم از غم من و او خبر ندارد
نشاطانگیز آفاق است اگر صاحبدمی خنددکه گر صاحبدمی چون صبح خندد عالمی خندد
رَستنش از دامت احتمال نداردمرغ اسیریست دل که بال ندارد
دولت فقر آفت زوال نداردای خنک آنکس که ملک و مال ندارد
خوانم او را دعا همین باشدوز دعا مدعا همین باشد
از آن غم را دل ما خانه باشدکه آن جغد است و این ویرانه باشد
نیم غمین که به گردون مرا فغان نرسداگر به بار رسد گو به آسمان نرسد
کسیکه دور شدت چون ز آستان میردبه آنکه بر درت از جور پاسبان میرد
چه عجب که وقت مردن به مزار ما بیایدکه نیامدست وقتی که به کار ما بیاید
از دم باد صبا بوی کسی میآیدمن و فریاد که فریادرسی میآید
یار یار امروز یاری نیست یاران را چه شدکس بکس مهری ندارد دوستداران را چه شد
خواهد آورد خط و ترک جفا خواهد کردگر کند عمر وفا یار وفا خواهد کرد
مرا بخت سبز از فلک دوش بودکه آن سرو نازم در آغوش بود
خدات خواهی اگر از بلا نگه داردمرا تو نیز نگهدار تا نگه دارد
روزی که مرغ وحشی دل با تو رام بودنه نامی از قفس نه نشانی ز دام بود
نه هر مهی روش مهرگستری داندنه هر که خواجه شود بنده پروری داند
بوسهای دوش ز لعل تو براتم دادندمرده بودم ز غمت آب حیاتم دادند
دل چرا چون شمع جز آه سربارش نباشدگر به آتش پارهای چون خود سروکارش نباشد
مژده ای دل که شب فرقت یار آخر شدروز تاریک سرآمد شب تار آخر شد
صد چشمم و رخسار تو دیدن نگذارندصد گوشم و حرف تو شنیدن نگذارند
شام شد زلف سیاه تو به یادم آمدگشت طالع مه و ماه تو به یادم آمد
گفتم ز صبر کار بسامان شود نشدطالع بحکم و بخت به فرمان شود نشد
خوش آنکه مرا وصل تن سیمنتی بوددر دستم ازین باغچه سیب ذقنی بود
خوش آنکه شمع خلوتم آن سروناز بودوز هر که بود غیر منش احتراز بود