دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
به پایت دوش میافتاد گاهی راست گاهی کجمگر زلف تو بود از باد گاهی راست گاهی کج
با بلبل مسکین گل و بیداد و دگر هیچوز زحمت گل بلبل و فریاد و دگر هیچ
تا ز گل نام و ز گلزار نشان خواهد بودکار مرغان چمن آه و فغان خواهد بود
خاک ار شوم به کوی تو گردم نمیرسددردی ز دوری تو به دردم نمیرسد
گشاید از در میخانه هر در کاسمان بنددمبادا در بروی هیچ کس پیر مغان بندد
پایی به پای دشتنوردم نمیرسدگردی به گرد بادیهگردم نمیرسد
ز خیلی کجا چون تو شاهی برآیدز بامی کجا چون تو ماهی برآید
گرم صد داغ بر جان میگذاردکجا داغی چو هجران میگذارد
نه در سر غیر سودای تو باشدنه در دل جز تمنای تو باشد
به هر کام غیر آن شیرینسخن میپرورداز سخن شهدی که در کنج دهن میپرورد
آن دل که غم بتان نداردباغیست که باغبان ندارد
نه از جفای تو زیبا صنم نخواهد ماندهمی صنم که صنم خانه هم نخواهد ماند
دلم کز آتش جانسوز غم نخواهد ماندبه من نماند و به دلدار هم نخواهد ماند
دوش در طرف چمن بلبلی افغان میکردناله در حلقه مرغان خوشالحان میکرد
لب شیرین تو شیرینتر از آن ساختهاندکه توان گفتنش از شیره جان ساختهاند
نه ز آب و گلت ای نخل جوان ساختهاندکه سراپای تو از روح روان ساختهاند
در چمن مرغ چمن ناله چو بنیاد کندکاش از حال اسیران قفس یاد کند
سازوبرگ طرب از ساغر و مینا نشودشاهدی تا نبود عیش مهیا نشود
گفتی او راست وفاپیشه بلی گر میبوداندکی ایدل ازین حال تو بهتر میبود
می دو چشم تو ندانم ز چه پیمانه زدندکه ره دین و دل عاقل و دیوانه زدند
ناله به کوی او دلم بهر چه بس نمیکندیار ستیزه کار من یاری کس نمیکند
به لب صدبار جانم در رهش گر ز انتظار آیداز آن خوشتر که همراه رقیب آن گلعذار آید
عزیزش دار چون گل هرچه در چشم تو خار آیدبجای خویش اگر سنگست اگر گوهر بکار آید
گر همین خون مرا یار خورد نوشش بادور نه اندیشه بیداد فراموشش باد