دفتر شعر
۱۰۴ شعر در این دفتر
به یکتا جهانداور دادراستنیایش روا و ستایش سزاست
بیفزود فر چمن فرودینچنان کز شه راستین فردین
سپیده چو زین چرخ پیروز گونعیان گشت خور چون یکی طشت خون
بریر خضیر آن یل سرفراز بیاوردبیاورد بر داور دین نماز
بیاراست فرزند پاک بتولسروبربه دستار و رخت رسول
چو لختی به ایشان چنین راز راندعمر زاده ی سعد را پیش خواند
همان حر که سالاری آزاه بودبه یکسوی ازآن لشگر استاده بود
چو گفت این درفش دلیری فراختبزد اسب و زی لشگر شاه تاخت
ز دانشوری دیده ام درکتابکه با حر نام آور کامیاب
پس از نزد آن داده جان بازگشتروان سوی شاه سرافراز گشت
چو آزاد مرد جوان این شنفتبزد دست بر دامن شاه و گفت
چو دید این چنین مصعب نامدارکه شد کشته فرخ برادرش زار
زمیدان چو برگشت دارای دینعمر آن ستمکار پر خشم وکین
عمر چون چنین دید بیچاره ماندسپس حجر احجار را پیش خواند
زکار جوان چون بپرداخت شاهخروش آمد از پهنه ی رزمگاه
بگویم کنون داستان بریرکه بد پور فرخ نژاد خضیر
چو کار بریر اندر آمد به بنز رزم وهب باز رانم سخن
چو چشم زن افتاد بر روی شویهمان پیکر و کاکل مشکبوی
شد ازبهر رزم آن پسندیده کیشزره پوش چون از گهر تیغ خویش
عمر چو بدیدش فتاده به خاکز تیغ وز خنجر تنش چاک چاک
شد آن پرده گی چون سوی پرده باززن آمد ببالین شوهر فراز
وهب کشته شد چون به میدان کینز یاران شاهنشه راستین
فراز آمد این گه ز گفتار منکه از مسلم ثانی آرم سخن
یکی کودک ازمسلم پاکخویبه درگه درون بود خورشید روی