دفتر شعر
۱۰۴ شعر در این دفتر
به بست ازپی جنگ با کوفیانهلال ابن نافع- کمر بر میان
پس آنگه یکی مازنی مرد رادکه یحیی بدی نام آن پاکزاد
چو شمر این چنین دیدکان صفدرانندارند باک از سپاه گران
زهیرابن قین آن سوار نبردبیامد برشاه رخ پر زگرد
چو آن خیره گی بر به یاران شاهپدید آمد از آن بد اختر سپاه
به فرمان شه کرد بعد ازنمازنبرد سپه عمروبن قرطه ساز
زهیر از جهان چون بپرداخت جایحبیب گزین گشت رزم آزمای
شنیدم یکی پور بودش حبیبکه درکودکمی بدسعادت نصیب
کنون بایدم داستان یاد کردازآن بنده کش بوذر آزاد کرد
سپس مرد جعفی سوید شجاعکه اورا پدر بود عمرو مطاع
پس از رزم حجاج مسروق رادزعابس سخن کرد بایست یاد
زهر سو گروهی براو تاختندسنان برکشیدند و تیغ آختند
چو آن خواجه و بنده ی پاکدینگرفتند جا در بهشت برین
پس از آن نوبت به غارب رسیدکه بودش دل شیر و دیدار شید
چو شد غارب ترک سوی بهشتدگر نامداران فرخ سرشت
امیر سپه دید چون رزم اویبترسید از آن شیر پرخاش جوی
به مینو چو عبدالله پاک تاختبرادرش بازوی مردی فراخت
چوفرخ گهر جعفر بن عقیلبدید آن که پور برادر قتیل
وزآن پس دو نوباوه حیدر نژادکه شان باب عبدالله پاک راد
کنون رزم عبدالله بن حسنبباید شنودن ز گفتار من
جوان تاخت یکران به دشت ستیزبه هیکل فکنده یکی تیغ نیز
چو پور برادرش رادید شاهکه افتاد تنها میان سپاه
دمان زان سپس سبط خیرالانامبیامد به بالین فرخ غلام
هماورد جست از سپاه گراننیامد به رزمش کس از کافران