دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
نیارم بگویم چه ویرانه ایچه پرسوک جایی و غمخانه ای
نگویم به آن چوب دستی چه کردکه قلب نبی زان شود پر ز درد
بدآنجا و آن گفتگو را شنیدبگفتا بدان زشت روی پلید
بگفتا که ای کار فرمای شامبیندوختی بهر خود زشت نام
کسی باسر بی تن آورده جنگ؟ز تو نام شاهان درآمد به ننگ
ببردندشان بسته در یک کمندهمه زار و گریان و بازو به بند
به پا خاست چون باب خود بوترابیکی خطبه برخواند نغز و صواب
بفرمود باشد علی (ع) نام منپدرم آن شه کشته دور از وطن
چو آمد به محراب اندر نشستخطیبی به فرمان آن خود پرست
چو آسوده گشتند اهل حرمبه ایوان اهریمن پرستم
گشودند و آمد ملایک زاوجبه سوی زمین با فغان فوج فوج
سیم آنکه گر خواهی ام بیگناهبه شمشیر بیداد کردن تباه
زمخزن برون آمد آن پاک سرباستاد در پیش روی پسر
کنون ازمن ایشاه پوزش پذیرکرم کن به کار گذشته مگیر
که بوسیم آن تربت پاک راگل آریم از اشک آن خاک را
به نزدیک یثرب چو زان راه دوررسیدند و بنهفت رخساره هور
رسیدیم نزدیک یثرب زمینبفرمود آن رهبر چارمین
همه خلق را اوست پروردگارخطابخش و روزی ده مور و مار
چه از دور شد باره ی آن دیاربه چشم دل افسرده گان آشکار
زبان های آتشفشان همچو شمعدر آن تربت پاک گشتند جمع
گرت برنشاند به گاه بلندهم اندازد آخر به چاه گزند
خدایا به یعقوب آل رسول (ص)بدان یوسف مصر جان بتول (س)