دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
همانا که فرزند آن شهریارکه بد سالیان شاه درآن دیار
سر از برج محمل چو مهر از سپهربرون کرد و گفتا پر از خشم چهر
خدا و نبی را به پاکی سرودیکی خطبه چونان که باید سرود
پی خود ستایی زبان برگشوددو بیتی به تازی زبان بر سرود
بمویید یک لخت و آنگاه گفتکه ای کوفیان مرگتان باد جفت
که هان ای گروه ستمگر خموشیکی سوی من باز دارید گوش
به ناگه برآمد زکوفه خروشنوای دف و چنگم آمد به گوش
نشست از بر تخت آن زشت کیشسران را زهر دوده بنشاند پیش
چه دندان و لب؟ آنکه خیرالبشربدان بوسه می داد شام و سحر
سرشاه را گفت آن نابکارنمایند بر نیزه ای استوار
چو ابلیس دون جا به منبر نمودخدا و پیمبرش را بر ستود
به دست نوندی فرستاد تیزبه یثرب یکی نامه بنوشت نیز
یکی نامه آمد به ابن زیادز نزد یزید آن سر هر فساد
به نزدیک منصور الیاس برفرستاده ای رفت و دادش خبر
دهی بود آباد در پشت کوهسپردند ره سوی ده آن گروه
در آن دم یکی گفت با آن سپاهکه نصر حرامی یل رزمخواه
بدی عسقلان را یکی مرزبانکه یعقوب بد نام آن بد گمان
ز بهر پذیره برون تاختندغو شادمانی بر افراختند
ز کوفه همی تا به شهر دمشقشگفتی بسی از سر شاه عشق
به گاهی که دژخیم بر گاه بودبه مجلس در آمد بدادش درود
گه شادمانی است نی روز پندزبان را این گفتگوها ببند
بدان پیر مرد ستوده تبارز اصحاب پیغمبر تاجدار
همی خواست آن مرد فرخنده پیسوی بیت مقدس کند راه طی
پرستشگهی بود نزدیک راهبه درگاه آن کینه گستر سپاه