دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
پدر کشته دخت رسول انامسکینه، شکیب روان امام
سر بانوان بهشت برینمهین پرده گی دخت ضرغام دین
بگویم کنون کان بد اختر سپاهچه کردند چون کشته گردید شاه
زخرگه برون آمدم با شتابدلی پر ز آتش دو دیده پر آب
یکی داستان دیده ام جانگزاز گفت مهین دخت شیر خدا
بینم که آن مردم پر ز کینچه سازند با آل حبل المتین
عمر چون ز خرگاه شه گشت دوربگفتا به آن مردم پر غرور
نبد هیچ کس نزد آن کشتگاننه دشمن، نه غمخوار و نه پاسبان
پس از غارت خیمه ی شهریارز لشگر سپهدار بد روزگار
از آن پس که شد کشته آن شاه فردبد اندیش با وی بکرد آنچه کرد
یکی بد یهودی به یثرب دیاریکی دختر بود بیمار و زار
چو بشنید آوای او دخت شاهکه بد فاطمه نام آن بی پناه
چو از غارت خیمه های حرمبپرداخت سالار اهل ستم
که از رفتنش عرش شد پر خروشدل قدسیان اندر آمد به جوش
سپهدار کفر اندر آمد به دشتبه هرسوی آن سوی پهنه، یکسر بگشت
که هان ای شهنشاه آخر زمانکه بر تو درود آید از عرشیان
در این بود بانو که آمد ز راهسکینه، گل باغ آغوش شاه
بیامد به بالین پور جوانبیفتاد بر خاک زار و نوان
یکی گفتی ای سرو بستان منبپرورده از شیر دامان من
بدان بال و پر بسته مرغ حرمعلی اصغر آماج تیر ستم
درآن دم نگه کرد بانوی دینسوی شاه دین سید الساجدین
چو آن زاری از آل احمد (ص) بدیدز رخ پرده ی شرم یکسو کشید
گرفتند با آن اسیران سپاهبه نزدیکی کوفه، آرامگاه
وز انسو سه روز و دو شب جسم شاهبد افتاده برخاک آوردگاه