دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
دویدند یکسر برون با شتابگرفتند شه را عنان و رکاب
بیامد به بالین او کرد جایبه زانو گرفت آن سر عرش سای
بیامد در آن لحظه با اشک وآهنوان شهربانو به نزدیک شاه
نشست از بر باره ی تیز گرددگر باره آهنگ پیگار کرد
چو درویش از خویشتن رسته ایدل اندر ره نیستی بسته ای
زخلق جهان رشته بگسیختهبه خاک آبروی هوس ریخته
یکی پیک پیکان اجل سوی اودوانید کای شه نوانی مجو
یکی نقطه شد میمنه و میسرهز شمشیر شه گرد آن دایره
دم واپسین من آمد فرازبیایید و سیرم ببینید باز
به ناگه خروشی ز خرگاه خاستیک ویله از بانوان گشت راست
ره پویه بر بارگی بسته شدهمه صف به بدخواه بگسسته شد
نهاد آن گهی دست بر روی دستنگه را به یال تکاور ببست
نهشتی نشانی ز مردانشانکه بودند هر یک به مردی، نشان
بگفتند: کای داور دادرسکه فریاد رس نیست غیر از تو کس
گرفتی همی از زمین، گرم خاکفشاندی به زخم تن چاک چاک
تنی دید مانند لاله ستانپر از غنچه ی ناوک جانستان
یکی پور بودش به پرده سرایسمن بوی، گل روی و خورشید رای
زهر سو بدو ناکسان تاختندگشادند پیکان و تیغ آختند
در آن دم پی دیدن روی شاهبرون ناگهان آمد از خیمه گاه
وزانسو عمر، پور بدخواه سعدبه لشگر خروشید مانند رعد
چو فرمان بود از امامان پاککه گوییم از این ماتم هولناک
که جز من کسی مرد این کار نیستبه نزد من این کار، دشوار نیست
به هر سو دمان همچو باد دمانبه بوی سلیمان آخر زمان
سمندی بدیدند بی شهسوارخروشان و گریان چو ابر بهار