دفتر شعر
۶۹ شعر در این دفتر
سر نامه را نامی افسر بودکه آن افسر آرای هر سر بود
محمد شهنشاه پیغمبرانبه سوی خدا رهبر رهبران
شه اوصیا داور اولیازرویش عیان، فره ی کبریا
همان به که جام نبیدی زنمدر خانقاه امیدی زنم
به هر نامه اندر که دیدم چنینخبر داده او را بزرگان دین
ره آتش تیز بگرفت پیشسزا دید از زشت کردار خویش
بزرگان که بودند در آن دیاربه دین پیرو شیر پروردگار
بدو باز گفتند فرمان شاهشکفته رخ آمد یل رزمخواه
بیامد نهان پیش والی بگفتسخن ها که ازکار مهتر شنفت
که آیند یاران ما بهر جنگو گرنه ز دشمن شود کار تنگ
یکی روز او را رسید آگهیکه عبدالله آن مایه گمرهی
بیامد ز کوفه سوی نهروانبر مصعب شوم تاری روان
به پیکر ستبر و به بالا بلندیکی ژنده در تن، بر آن وصله چند
خروشید راهب که خانه خدایمنم اندر این بر کشیده سرای
که تابینمش دوست یا دشمن استسروش است یا زشت اهریمن است
سرنامه را حمد یزدان نوشتخدای دوکیهان و خرم بهشت
سلیمان صفت بریکی تند بادبیامد میان دوصف ایستاد
شنیدند این چون از آن حق پرستسراسر به یغما گشودند دست
یکی نامه بنوشت پنهان ز غیربه سوی برادرش پور زبیر
بگفتش: که ای؟ وز کجا آمدی؟شتابان بدین سو چرا آمدی؟
بدیدش چو نیکو براهیم بودکزو جان شیران پر از بیم بود
که آن بستگان بند بگسیختندچو شب بود بس تیره بگریختند
برفته است با مرد جاسوس دوشدژم گشت و از درد بر زد خروش
بیفکندش آن سر به سم سمندبدو خیره چون گشت آن ارجمند