دفتر شعر
۶۹ شعر در این دفتر
سنان را که زی بصره بودی روانگرفتند در قادسیه گوان
نگه چون سوی خوب دیدار اوفکندم گرستم زتیمار او
که بد آن بد اختر هم از دشمنانبدندی به فرمانش سنگ افکنان
کنون ای نیوشنده بگمار هوشبدین داستان به فرادار گوش
نداریم با تو سر دشمنینکو نیست با ما دژم، دل کنی
به هم چون رسیدند هردو گروهچنان چون زپولاد و آهن، دو کوه
وزین سوگران کرد اخوص رکابسوی کوه آتش بیامد چوآب
هماورد جست از سپاه عراقکه نفرین ز یزدان بدان پر نفاق
یکی تاختن باید و دست و تیغهمی سرفشاندن چو باران زمیغ
که با تیغ کین روی کرده دژمهمی مرد و مرکب فکندی به هم
چو زان کار شد اسپری چند گاهبفرمود مختار کشور پناه
به ایوان چو خور بود پرتو فکنچو انجم به گرد اندرش انجمن
برآرید از تن لباس سیاهاز آنرو که شد کشته بدخواه شاه
بده ساقی آن آب یاقوتگونکه دل را دهد مشق عشق و جنون
چه فرخنده مختار کشور پناهبپرداخت از کار بد خواه شاه
سپهدار مختار کرد آفرینبه حیلت سگالان ناپاکدین
که ایدر شتاب آر فرمان تو راستهمه گنج و شهر و تن و جان تو راست
وزان پس به گنجور گفتا: بروبیاور همان دشنه ی سر درو
بگفتند یاران که ای نامدارهمانی که گفتی تو در کارزار
به یاد آمدش گویی آن رزمگاهکه مسلم درآن کشته شد بیگناه
صبا هدهدم من سلیمان توییسزد گر پیامم از او بشنوی