دفتر شعر
۶۹ شعر در این دفتر
هم از مرگ عامر که بدخال اوبه تیغ براهیم ناوردجو
بزرگان لشگر یکی انجمننمودند و گفتند زینسان سخن
بسی داستان ها زمختار رادزدند و زفرجام کردند یاد
همه هر چه گفتی و دیدی ز پیشپدید آمد از فرقه ی زشت کیش
چو نامه به دست سپهبد رسیدز غیرت، روان درتنش بردمید
سنان ها همی گشت رخشان چو برقهمی خرد، بد پرتو افکن به فرق
بفرمود تات در برون سراینمودند رخشان درفشی به پای
که بربسته بودش به بندی گرانکه پردخته بودند آهنگران
یکی پیش ایوان کیوان غلاماسیر بیاورد نافع به نام
سریر مهی جای مختار گشتبه درگاه بسته صف بارگشت
چهارم عبید ابن اسود به نامکه بد خوی بود و زنسل حرام
همانگه یکی از غلامان پیربیامد ببوسید پیش سریر
بگفت ای زدین بی خبر روی زشتتو را نیز کشتن بود سرنوشت
تو دست از تن میر اسلامیانفکندی برای شه شامیان
تنی چند از یاران خود را خواندسخن ها زکردار مختار راند
چو آمد به اسحق اشعث خبرکه شد کشته شمر بد اختر گهر
وزینسوی سالار فیروز روزدلاور امیر بداندیش سوز
کنون باز بشنو تو گفتار منزسالار بد گوهر تیره تن
بزرگان چمیدند بر پیشگاهغو کوس برشد ز ماهی به ماه
بیامد زمین را بوسید و گفت:که رازی مرا هست اندر نهفت
به کام اندرش نیش ها چون گرازتو گفتی که اهریمن آمد فراز
به مقدار فرسنگی ازکوفه دوربود معدن رامش و جای سور
کشان روزبانان به زنجیر درکشیدند ده تن بر نامور
کشیدند زان پس دو مرد لعینبه دربار سالار نصرت قرین