دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
ساقی کمی قرین قدح کن شراب رامطرب یکی به زخمه ادب کن رباب را
ساقی بده آن می مصفا راآن راحت روح پیر و برنا را
ساقی بده آن شراب گلگون راکز گونه خجل کند طبر خون را
دوش نبردهست مرا هیچ خوابخفتن عشّاق نباشد صواب
گر باده با مشافههٔ دوستان خوش استجای چمانه بر چمن بوستان خوش است
روی من چین از فراق آن نگار چین گرفتعیش من تلخی ز عشق آن لب شیرین گرفت
چهرهٔ باغ زعفرانی گشتگونهٔ باده ارغوانی گشت
عید خوبان را چو روی خویشتن آراسته استراست پنداری ز رویش عید، عیدی خواسته است
زبس گل که در باغ ماوی گرفتچمن رنگ ارژنگ مانی گرفت
چون زلف تو بی قرارم از عشقتچون چشم تو با خمارم از عشقت
بر سپهر نیکویی رویش چو مه خرمن زده استآتش عشق آن مه خرمن زده در من زده است
آن باده را که گونه بیجاده آمده استبویش چو بوی سوسن آزاده آمده است
باد سحری طرب فزایدغم از دل غمکشان زداید
می خوارگان که باده ز رطل گران خورندرطل گران ز بهر غم بی کران خورند
گرچه رخش همیشه حکایت ز مه کندمه چون جمال صورت او دید خه کند
هر که معشوق محتشم دارددلبر و کام دل به هم دارد
آن عهد و وفای ما کجا شداز هر دو دلت چرا جدا شد
دیده که رخ و زلف تو از دور ببیندبر روز منور شب دیجور ببیند
چشم من بی روی تو روشن مبادروی تو جز پیش چشم من مباد
دلم بی روی تو خرم نباشدچو دلبر نیست دل بی غم نباشد
دل من بی تو حکایت ز دهان تو کندتن من بی تو روایت ز میان تو کند
با من دلت آشنا نمی گرددوز تو دل من جدا نمی گردد
ای از بنفشه زلف تو پر پیچ و تاب ترچشمت ز چشم نرگس تر نیم خواب تر
هر گه که گل لعل بخندد به چمن برجز جام می لعل نشاید به دهن بر