دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
قدر مردم سفر پدید کندخانهٔ خویش، مرد را بند است
هیچ نعمت چو زندگانی نیستبه خوشی نزد هر که جانور است
حرمت تو حسبی و نسبی استحرمت نعمتی و مالی نیست
تو را که فضل و هنر هست و بخت و دولت نیستدرست شد که گنه مر زمانه را، نه تو راست
خبرت خفته میدهد دربانگر نخفتی خلاف گفتن چیست
یارب درخت عمر مرا بار و برگ دهگرچه درخت عمر مرا بار و برگ نیست
با هر آن دوست که گویم غم خویشغم او از غم من بیشتر است
اگر چه هست جان اندر تن مانمیدانند دانایان که جان چیست
به وفات تو مال تو ببرندوارثان تو از ذکور و اناث
به چرخ و کرخ رسیدم ز لفظ نامهٔ توحروف و معنی او را چو درج دیدم و برج
ای خلافت را امام و ای امامت را قوامقصد تو قمع فساد و عزم تو عون صلاح
فرو بارید طوفان بر سر منچو از پیری مرا مجروح شد روح
هر زمان این زمانهٔ توسنعیش بر من به ناخوشی دارد
تکیه بر اعتقاد باید کردبر خدا اعتقاد باید کرد
فضلی که بر او زکات باشدفضل شرف القضات باشد
ای دریغا که عهد برناییعهد بشکست و جاودانه نماند
اگر مروت و جود است در جهان موجودچرا ز هر دو به حاصل نمی شود مقصود
قرب یک ماه شد که در شب و روزچشم من ماه و آفتاب ندید
رسید نوبت پیری و رفت برناییدل از نشاط و طرب نا امید باید کرد
عالم که خوردنش همه غم باشد از جهانبهتر ز جاهلی که نعیم جهان خورد
فر جوانیم به هزیمت نهاد رویتا روز پیری آمد و بر من سپه کشید
چون همه روی زمانه سوی جفا بودمحتشمان عادت زمانه گرفتند
جوانی برون رفت و پیری درآمدروا دارم ار با من آرام گیرد
از اهل این زمانه پریشان شده ست طبعنظم نکو به طبع پریشان نمی رسد