دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
دوستانی که مر مرا بودندهمه در زیر خاک، خاک شدند
خواجه را با همه زفتی هوس مدح خود استبر لب خوک چه جای هوس بوسه بود
آدمی از برای لذت خویشزندگانی دراز می خواهد
چو راه جوانی سپردم به فسقبه پیری ره توبه باید سپرد
به ماتم نشستی به مرگ زنتاز این پس به مرگ تو ماتم بود
به برنایی چنان بردم گمانیکه گر دلبر نیابد دل بمیرد
به هنر فخر کن مکن به گهرنه همه فخر از آب و گل باشد
روشن شود دو دیده چو بینم خطاب تومن در خطاب و خط تو زان دارم اعتقاد
بیار ای ساقی خورشید چهرهمیی کو صفوت از خورشید دارد
سرشکی کز غم معشوق بارمهمه رنگ لب معشوق دارد
ای کریمان بلح و ممدوحانجودتان زفتی از زمانه ببرد
بدین زمانه که ما اندر او گرفتاریمبزرگ و خرد همی ذل یکدگر جویند
مردم جاهل محل علم نداندمردم بی اصل نام نیک نجوید
آنها که بپرسند و ببخشند مرا چیزاز من به زبان و قلم و شعر بترسند
ندارم امید بهی زین زمانهکه عمرم همه در امید بهی شد
نه طالعی که امانم دهد ز خشم خدانه نعمتی که بدو خلق را کنم خشنود
تا مال نبخشی ز هنر بهره نیابیچون نم نبود سبزه به جز خشک نگردد
خوار شود تن به مرگ اگر چه عزیز استعز تن مرده عزیز بمیرد
اگر به زمیری است پیری، نخواهمکه هرگز بت من مرا میر خواند
بنده در مستی اگر گفت فضولجرم او را به تفضل بگذار
ای وزیر شاه عالم، ای نصیر دین حقعقل را کلکت نصیر و علم را رایت وزیر
ز جمله نعمت دنیا چو تندرستی نیستدرست گرددت این گر بپرسی از بیمار
به میدان و دیوان بداندیش رازتیغ و قلم کرده ای کارزار
تامل کن از رفتن رفتگانکه بودند چون تو به نفس و نفس