دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
ایا به محمدت و بر و مکرمت معروفخط علوم و ادب را شمایل تو حروف
چون نیابد مهتر از کهتر عطاپس میان کهتر و مهتر چه فرق
زحد گذشت و به غایت رسید و بی مر شدجفای اختر و قصد سپهر و جور فلک
بسی به بود مردن از زیستنکرا زندگانی نباشد به برگ
گرم حاجت آمد به تعریف توتو را هست فخر و مرا نیست ننگ
زنفس او به لطافت همی رسند نفوسز عقل او متحیر همی شوند عقول
زاهل جود و سخاوت زمانه خای ماندچه جرم مفلسی خویش بر زمانه نهم
چو شمشیرم اندر نیام هنربه قیمت بلند و به گوهر تمام
به روز از بیم دشمن شاد گشتنغم دل پیش کس گفتن نیارم
خوش است باده که باشد یکی حریف ظریفظریف نیست حریفی که بشمرد نفسم
قوتم با نام برنایی برفتبار ضعف از وام پیری می کشم
بودم از روز جوانی هر نفس در لذتیزان چنین در حسرت روز جوانی مانده ام
گر کف پای تو را ز عشق ببوسمتا نکند بسدین لب تو فسوسم
گر خدمتی نویسم و ننویسمور مدحتی فرستم و نفرستم
تا نمودی عارض چون لاله امهمچو بلبل با خروش و ناله ام
از بلخ تا به ترمذ اسبیم وعده کردیچون بی خبر درآیم دانی چه گفته باشم
بزرگ آل پیمبر بزرگ حادثه ایکه چون تویی بود اندر کف زمانه زبون
ای دو چشم اجل به تو نگرانچند خندی زگریه دگران
دل من مهر آن گزید که اوبسته دارد میان به کینه من
ز دشمنان کهن دوستان نوسازیبه دست دیو بود عقل را گرو کردن
اگر پیری مرا در خانه بنشاندبسا رنجا کز آن آسودم اکنون
شوم به بدرقه لا اله الا اللهز راه آخرت از خوف خاتمت ایمن
در جهان تا کریم و مکرم بوداز مدیحم تهی نبود دهان
سه چیز است آنکه نزدیک خردمندشود زان هرسه حاصل انس ایشان