دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
کردگارا کیسه ای دارم زسیم و زر تهیهر سبکساری مرا بر دل بدین دارد گران
ثقه الدین دراز بادت عمرکوتهی را به رنج من ره کن
ای دل مشو از حال که از حال نگردددر گردش احوال زمانه دل مردان
ای بسا کس که دینش ویران استورچه کرده است خانه آبادان
ای اختیار دین و سخا اختیار توتو افتخار خلق و به خود افتخار تو
ای یافته از روی تو و رای تو دنیاحسنی و جمالی و شکوهی و بهایی
نز خلق هیچ کار مرا استقامتینز هیچ دوست، شرط وفا را اقامتی
ای سعد کرده فال مرا نامه هایی تواسمای روزگار و من بنده سعد تو
موی سیاه من ز زمانه سپید شدوین نامه سپید شد از معصیت سیاه
دلم به وقت جوانی امیر ظالم بودبه حق حق که اسیری ازآن امیری به
با موی سیه دلم قوی بوداندیشه نکردم از ضعیفی
همه ناخوانده روی نزد کسانکس نبیند چو تو در هیچ کسی
نیست با بار و برگ شاخ بقاشاخ را بار و برگ بایستی
پیری آمد جوانی از من شدسال بیشی گرفت و مال کمی
مرا از شریعت بود سرفرازیتو دایم چراغ طبیعت فروزی
نادانی تو بر دوگونه بینمای آنکه تو نادان خاندانی
گر از مشک جوانی دور ماندمدلم خو کرد با کافور پیری
رهنما از پی که بایستیاگر این همرهان نبودندی
چون تو را خوان و کاسه نبودبیهده کوس مهتری چه زنی
ای چو ابر و بحر بر هر نیک و بد دستت سخیهر سوالی کز سخاوت باشد آن را پاسخی
گر تو را نسبت است و دانش نیستنزد دانا کم از خسی باشی
کبر کم کن که کبر کردن هستناپسندیده عقلی و شرعی
زین مهتران عطا و سخا جستندانی که نیست مایه دانایی
به مشغولی روزگار اندرونهمی چشم دارم فراغ دلی