دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
با باغ گل و باده گلگون ما راچون دید حسد نمود گردون ما را
ساقی چو به من دهد می گلگون راگلگون کنم از فروغ او جیحون را
آخر برسد به صبح صادق شب مادر برج شرف نور دهد کوکب ما
ای روز تو را وثاق در منزل شببی زلف تو معزول بود عامل شب
ای مایه هر لطافت ای در خوشاباز هر سخنی چو آتش تیز متاب
از غمزه تو تیر بلا پیکان یافتوز نام تو نامه جفا عنوان یافت
تا نرگس چشم تو زبونم کرده استاز باغ مراد دل برونم کرده است
از فرقت دلبر دل ناشادم هستیادم نکند گرچه از او یادم هست
جانا لب و غمزه تو نوش و نیش استزان روح به راحت است و زین دل ریش است
دلبر که به کام دل سفر کرد و برفتما را لب و دیده خشک و تر کرد و برفت
چون گردش آسمان نکوخواه من استدیدم رخ آن که بر زمین ماه من است
گیرم که تو را نعمت صد پرویز استبر آخور تو دویست چون شبدیز است
روز از رخ تو به روشنایی پیوستشب تیرگی از زلف تو آورد به دست
ای بی تو نخفته من شبی خواب دوستبی خوابی چشم من ز خوش خوابی توست
برخاست دلم چو دوست عهدم بشکستگفتم نشوم عاشق و بنشینم پست
دل تنگم از آنک هر چه خواهم آن نیستدریای دل تنگ مرا پایان نیست
خورشید که یاقوت گری کرد نخستآن پیشه ز یاقوت لبت کرد درست
از جود حدیث حاتم طی مانده ستوز فضل کلام صاحب ری مانده ست
از فعل بد دشمن و عهد بد دوستهر روز که نو شود مرا رنجی نوست
چون با دل تو نیست وفا در یک پوستدر چشم تو یک رنگ بود دشمن و دوست
گفتم که به عاشقی نشاید پیوستچون روی تو دیدم دلم از گفته بخست
چون عشق تو عقل را گریبان بگرفتجادو ز تو انگشت به دندان بگرفت
چون نیست در این زمانه سودی ز خردجز بیخرد از زمانه بر می نخورد
در تو نگرم که هر که در تو نگردگر دل نبرد رنگ غم از دل ببرد