دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
تا بر سر من قیامت عشق رسیدچشمم اثر سلامت عشق ندید
هجر تو وباست هر کجا بر گذردزو پرده عمر و زندگانی بدرد
تا باد عتاب تو به من روی نهادبی جرم مرا چو خاک برداد به باد
روی تو روایت همه از نور کندحسن تو حکایت همه از حور کند
گر هیچ دلم به دلبری نگرایدگر در بر من دلی نباشد شاید
روی تو به چشم آتش بی دود نموددل گفت که بی دود کدام آتش بود
آن بت که به رخسار بهار آرایدچون رعد همی نالم و رحمش ناید
تا از خط مشکین توام هجر افتادصد چشمه کافور ز چشمم بگشاد
گل رنگ ز روی لاله رنگ توبرددر جنگ مرا ناله چنگ تو برد
پر نور شود دیده چو در می نگردتا می نخوری دل ز طرب برنخورد
گرچه غم تو رخم به خون می شویدعشق تو دراین دلم فزون می روید
آن بت که همی وعده مجازی داردبردن دل و جان من به بازی دارد
سبزی و چو سبزه آبدار ای دلبرمن بی تو چو گل میان خار ای دلبر
با حادثه دهر چه روباه و چه شیرکس را چو بقا نیست چه بد دل چه دلیر
آن مرکب آب مادر خاک پدردارد گه کار از پدر خویش حذر
افتادن دندان تو ای بدر منیرداده ست دو گلبرگ تو را رنگ زریر
گر چنگ تو نیست بلبل ای چنگ نوازچون با گل رخسار تو گوید همه راز
ای حق رخت فریضه در گردن روزشبهای تو خیمه زده بر دامن روز
ای روز و شب از زلف و رخت یافته سازچون روز و شبم ز عشق تو با تک و تاز
ای روز سپید را به روی تو نیاززلفت چو شب عاشق بیسیم دراز
گر شب چو دراز گردد ای مایه نازتن را به فغان آرد و دل را به گداز
مرغی که چو ماهیش به آب است نیازاز نسبت بط نی چو بط سینه فراز
از دیدن خلق، دیده بی دوست بدوزوز صحبت بی دلی ز دل کینه بتوز
گفتم که یک امروز دل من بفروزوامی که مرا بر دو لب توست بتوز