دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
زلفی است تو را که عاشقی زاید از اوحسنی است تو را که طبع بگشاید از او
گر داد جفای روزگار ای دلخواهبر موی سیاه من سپیدی را راه
آن شب که ز من جدا شدی ای دلخواهدیدم شب خویش را چو زلف تو سیاه
چشمم ز تو شکر کرد بر بیناییعقلم به تو دست یافت بر دانایی
هستم ز جفای دوست در هر بابیآسیمه سری، تر مژه ای بی خوابی
از بس که کنی ده دلی و ده راییده بند ببندی و یکی نگشایی
گر هیچ به چشم یارم آزرمستیبا من دل آهنین او نرمستی
تا غایبی از چشم من ای بیناییکرده ست مرا غیبت تو سودایی
با چرخ مدور به جفا مقرونیوز ماه منور به جمال افزونی