دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
رای طربم نیست ز رای سفرشخوابم سفری شد از بلای سفرش
هر چند بود مردم دانا درویشآخر بود از توانگر نادان بیش
تا کرد مرا گذر سماع تو به سمعماننده شمع آتشینم دم و دمع
بی روی تو ای رشک گل و طیره باغاز لاله و گل نه عیش بینم نه فراغ
آن باده که من کشیدم از جام فراقاینک ز فراق اوست ایام فراق؟
ای تعبیه حسن تو جوق از پس جوقوز شهد و شکر برده لبت لذت و شوق
ای خواب شبم برده به زلف شب رنگبا چشم چو آهو چه کنی کبر پلنگ
روی تو ز خورشید همی دارد ننگخورشید نخوانمت که گردی دلتنگ
دلبر که بدو بود مرا مرهم دلبگرفت کم من و نگیرد کم دل
رخسار تو را به تحفه نپسندم دلآن به که به زلفین تو در بندم دل
ای ترک چو گل بخند و چون سرو ببالکز بهر گل و سرو تو دارم دل و مال
ای گنبد بر رفته ز تو پست شدمجز جور ندیدم از تو تا هست شدم
دارم سر آن کز خط تو سر نکشمچه کنم که جفای چون تو دلبر نکشم
هم رنگ عقیق است لب جانانمدیدار لطیف او فزاید جانم
چون آتش اگرچه از هوا برگذریموز آب روان اگرچه پاکیزه تریم
هر چند درآب دیده غرق است تنماز آتش دل سوخت زبان در دهنم
چون یاد تو را در دل پر خون آرماز هر مژه ای هزار جیحون آرم
آن به که شب و روز به می پیوندیمبر گردش روزهای چون شب خندیم
تا آتش عشق تو به دل ره دادمچون ابر ز آب دیده با فریادم
ای تو سبب شفا و بیماری منوز تو همه آسانی و دشواری من
گشته است زبی خوابی و رنج و تب منبالای شبم دراز چون یارب من
ای عشق دلم تو خسته ای مرهم کوروی چو مه و زلف خم اندر خم کو
دف زن صنمی که سوختم در تف اوبا آتش من همی نسازد خف او
رویت نه می است و عقل بگریزد از اوزلفت نه غم است و دل بپرهیزد از او