دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
باده خاص محبت کی به نامحرم رسدمحرمان را دوستگانی از قفای هم رسد
شادی عشق تو هنگامه غم برهم زدشور حسنت نمکی بر جگر آدم زد
دل باهوش دم برون ندهدچشم با دوست نم برون ندهد
حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زدفتنه برپا شد و نیشی به رگ عالم زد
سازم آن می نمکآلود که بیغم باشدافگنم مشک در آن حقه که مرهم باشد
رشحه ای از حسن جانان ریختندبر جهان از عشق طوفان ریختند
نه ز جهدم به کف بخت عنان میآیدنه به زورم زه دولت به کمان میآید
درد و غمت که همچو هما استخوان خورندبر من مبارکند گرم مغز جان خورند
خونم ار بر خاک ریزی نقض پیمان کی شودخاکم ار زین در برون ریزی پریشان کی شود
ز بیداد تو حرف مهر را نام و نشان گم شدکتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد
منم مرغ اسیری مضطرب از بیم جان خودنه ذوق دانه دارم نی امید آشیان خود
دلم را نور رحمت از وداع جان فرو گیردشهادت خانه ام را پرتو ایمان فرو گیرد
بکش، بسوز، که نام امان نخواهم برددعا به درد سر آسمان نخواهم برد
دیده ام نیم نگاهی که به دیدن نرسدصف آهوش به دنباله کشیدن نرسد
خوشا کز بس هجوم گریه ام در دامن آویزدسر دست نگارینم نگار از گردن آویزد
نه هر مغزی که بوید نکهت از مصر و یمن گیردمشام تیز باید تا نصیب از پیرهن گیرد
به خاطرم گلهای گشت و دوست دشمن شددو دل چو شیر شکر بود سنگ و آهن شد
تبسمش به لب از شرم خشم و کین گرددکرشمه اش گره از ناز بر جبین گردد
ناوک غم جان شکافد سینه گر جوشن شودعشق مغناطیس گردد دل اگر آهن شود
گهی که وقت علاج دماغ من باشدنسیم در یمن و نافه در ختن باشد
رشکی به من گهی ز ادای سخن رسدصد جایگه مقام کند، تا به من رسد
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شدگوش همه کس محو غزل خوانی من شد
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شدبر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد
هرگز به سیر گل دل محزون نمیرودیار از خیال غمزده بیرون نمیرود