دفتر شعر
۱۴۱ شعر در این دفتر
در هجر تو مرگ همنشینم بادامنظور دو دیده آستینم بادا
شد درد حواله از ازل بر تن ماعشاق کنند وام از خرمن ما
بگشای «نظیری » نظر کوته راتو راه شناسی نشناسی چه را
اسرار گلستان به بصارت دریابمرغان بخروشند عبارت دریاب
از دوست منادیست اندر رگ و پوستکان می بردت به جانب کعبه دوست
نور تو به قدر روزن سینه تستدخل تو به قدر وسع گنجینه تست
چون شمع تنت ز آتش محفل گرمستبر دیده نشین که خانه دل گرمست
افتاده کلاه از سر و ناموسم نیستدر بتکده دستانم و ناقوسم نیست
در باده شریعت از دین خطرستراهی که رسد به دوست راهی دگرست
بی پرده تر از حدیث ما عصمت ماستدر عیب و هنر حضور ما غیبت ماست
از سینه رمیدن نفس نزدیکستآزادی این مرغ قفس نزدیکست
فصلی که چمن شور در احباب انداختمطرب سر زلف نغمه در تاب انداخت
کی شنبهٔ من به شادمانی برخاستیا جمعهٔ من بزم نشاطی آراست
برخیز که عشق از گرانان سیرستدرتاز که پروانه درین صف شیرست
در پایه من سپهر را هستی نیستدر حوصله ام شراب را مستی نیست
هرشب ز خیال دیده بی خواب ترستهر روز به سینه ذوق نایاب ترست
پیرایه حسن تندی خو بشکستتیر مژه در کمان ابرو بشکست
درد سر و گردن تو حرز تن تستاندوه تو صیقل دل روشن تست
یک دم که ز دردسر پریشانی داشتصد عربده با درد پشیمانی داشت
تا حرص درون نقش برونم آراستنور سخنم فتاد اندر کم و کاست
بی چیزی احتیاج از کوی منستلب تشنگی نیاز از جوی منست
از خود تا خود به سوی جانانان راهستاین راه بسی مشکل و خوش کوتاهست
گر با غم دل خوشیم غمخوار خوشستدل خوش داریم از آنکه دلدار خوشست
گلبرگ چو گونههای الوانت نیستخورشید به نور دل تابانت نیست